شال و کلاه کرده‌ام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاج‌قاسم می‌افتد، پرت می‌شوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بال‌بال می‌زد خودش را برساند به تشییع سردار.

بابا جانباز اعصاب و روان بود. پرونده‌ی مجروحیتش را یک‌عده نارفیق همان سال‌ها گم‌وگور کردند. از جنگ، سردردهای کشنده سهمش شد و از زندگی، خرجِ ما و سه خواهرِ یتیمش. مجبور بود؛ یک روز مسافرکشی می‌کرد، یک روز گوشه‌ی پیاده‌رو بساط می‌کرد.

سال‌ها گذشت. کارد که به استخوان رسید و از کار افتاده شد، تمام عکس‌های رادیولوژی و نسخه‌های مچاله‌اش را چپاندیم توی یک پوشه‌ی پلاستیکی. رفتیم تهران. رفتیم بیت. گرهِ کورِ زندگیِ ما همان‌جا بی‌منت باز شد.

بازنشستگی که وصل شد، یک‌شبه پول‌دار نشدیم؛ زندگی‌مان فیلم هندی نشد؛ اما بابا دیگر کنار خیابان بساط نکرد. پولی که می‌آمد توی حساب، فقط یک عدد نبود؛ «غرورِ» له‌شده‌ی مردی بود که بالاخره یک‌جا و یک‌نفر به رسمیت شناختش.

چند سال پیش، بر اثر عوارض مجروحیت، رفت کما و چند روز بعد جلوی چشم‌های خودم تمام کرد. شهادتی که این‌بار هم مثل همان پرونده‌ی نوزده‌سالگی‌اش هیچ‌کجا ثبت نشد. بابا رفت و ما قد کشیدیم؛ روی همان غروری که یک‌روز یک‌نفر به خانه‌مان برگرداند... .

بیت برای خیلی‌ها یک کلمه در اخبار است؛ یک نهاد، یک آدرس در تهران؛ اما برای ما مفهوم دیگری دارد؛ مفهومِ «آخرین در». اینکه یک‌جا، یک‌نفر هنوز حواسش به زخم‌های مردم هست. مطمئنم برای خیلی‌های دیگر هم همین معنی را داشته. امید دارم که این آخرین در هیچ‌وقت به روی مردم بسته نشود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.