اسمش اسراء الحیدری بود. از عراق آمده بود ایران برای دیدن مادر و خواهرش که جنگ رمضان شروع شد.
گفت: «وقتی جنگ شروع شد، زمانی بود که میخواستم برگردم، ولی دلم نیامد؛ آقا را تشییع نکرده برگردم عراق. سه ماه نرفتم خانه و ماندم ایران تا برای تشییع و عزاداری آقا باشم.»
انگار دلش بیشتر با موندن بود تا برگشتن به عراق.
میگفت: «آقا اینجاست، کجا برم؟»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…