نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکیاش را انداخته بود روی شانهاش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم آمدهام.»
روی حساب دودوتا چهارتا اگر باشد، نباید میآمد. توی تشییع حاجقاسم، شوهرش از فشار جمعیت قلبش گرفته بود و همانجا افتاده بود روی زمین و به رحمت خدا رفته بود. شوهرش هم شیمیایی بود و هم جانباز اعصاب و روان. درصد جانبازی نگرفته بود و یک ریال حق جانبازی نداشت.
اشکهایش را پاک کرد و گفت: «نمیخواستم بیام. سحر که برای نماز بیدار شدم، طاقت نیاوردم. لباسهای مشکیام را پوشیدم و زدم بیرون. شوهرم هم اگه بود، همین کار رو میکرد. با هم عهد کرده بودیم فدای آقا بشیم.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…