مردم پشت پیکر آقا مصباح سینه میزدند و میخواندند: «آه ای خدا! آقای ما حاجتروا شد، با خانواده رهسپار کربلا شد.»
در میانهی مسیر، خانم میانسالی به ماشینی تکیه زده و ایستاده بود. میگفت: «عروس و پسرم جلوتر رفتند. من پاهام درد میکنه، نتونستم بیشتر راه برم. همسایهی آیتالله باقریکنی هستیم. روزی که پسرشون شهید شده بود، رفتیم منزلشون. دیدیم چقدر اینها سادهزیستن. چقدر بدون حاشیه زندگی میکنن و پای نظام مقدس جمهوری اسلامی هستن. این محل، همه برای این خانواده احترام قائلن. بارها خودم دیدم موقع راهپیماییها، حاجآقا باقری همراه خانوادهشون دارن با مترو میرن. چندین دفعه تو مترو دیدمشون. حالا یه عده میگن اینها همه حفاظتشده هستن و تو پَستو قایم شدن. حرف بیخود میزنن. قسم میخورم که خودم دیدم. حالا این از سیرهی پدرشون؛ پسرشون هم که نور علی نور هستن.»
تشکر کردم: «الآن چطوری با این پا درد تشریف میبرید منزل؟»
خندید: «خونه نمیرم. قراره تو مسجد امامعلی(ع)، سه شب در خدمت مردم باشیم. از شهرستان برای تشییع مهمون داریم. یه مقدار استراحت میکنم و آرومآروم میرم. ما خیلی به آقا و خانوادهی شهدا مدیونیم.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…