به سرووضع‌شان می‌خورد دانشجو باشند و ایرانی؛ سال چهارمِ پزشکی بودند ولی ایرانی؟ نه. اهلِ منطقه‌ای از کشمیر بودند که تحت حکومت هند است. دخترِ اول از سمت راست، اسمش «آفرین اقبال» است. بعد از چهار سال زندگی در ایران، فارسی را خوب حرف می‌زد. فکر می‌کردم جنگ که شده ساکش را بسته و به فردا نکشیده برگشته کشمیر.

اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «وقتی خبرِ شهادتِ رهبر رو شنیدم، دیگر نمی‌خواستم زنده باشم. چرا برمی‌گشتم؟ که زنده بمونم؟ دیگر نمی‌خواستم بعد از رهبرم زنده باشم. تلویزیون که خبر رو اعلام کرد، لقمهٔ سحری توی دستم رو انداختم توی سفره و دویدم توی نمازخانهٔ خوابگاه. نه جایی رو برای سوگواری داشتم و نه کسی رو.»

توی حرف‌هایش چندبار گفت: «رهبرم.»

پرسیدم: «ما که دو کشورِ جداییم، چرا می‌گی رهبرم؟»

صدایش کمی رفت بالا و گفت: «فکر نکن ما دو ملتِ جداییم. ما کشمیری‌ها خودمان رو از شما جدا نمی‌دانیم. این‌قدر که به ایران دلبسته‌ایم، به کشورِ خودمون، هند، دلبسته نیستیم. شما ملتی هستید که جلویِ ظلم ایستادید به همتِ رهبر؛ هیمنهٔ آمریکا رو شکستید به تدبیرِ رهبر.»

نخواستم مذهبش را بدانم؛ فکر کردم کشمیری‌ها که شیعه‌اند. خودش اما گفت: «منطقهٔ ما در کشمیر سنی است اما خودمان را از شما جدا نمی‌دانیم.»

عکسِ آقا را بالا آورد: «از کشمیر، با احترام، فداکاریِ شما هرگز فراموش نخواهد شد.» توی چشم‌هایش اشک بود. گفت: «آینده از آنِ ماست. از آنِ ما آزادی‌خواهان، به همت و تدبیرِ رهبرِ شهید.»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.