صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشم‌هایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟»

گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.»

ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه بیدارش کردم؛ بعد گفتم: «تو روزِ تشییعِ آقا یه جمله به ترامپ بگو.»

دستش را برد زیرِ سرش. پاهایش را تا آن‌جا که می‌شد کش آورد و گفت: «نانِ شرف می‌خوریم، گندمِ ذلت نمی‌پذیریم.»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.