اشتباه رفتم. مسیرِ ایستگاهِ مترو را برعکس رفتم. همین، ولی بابِ آشنایی‌مان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاهِ انقلاب و میانِ آن همه جمعیتِ نماز جمعه دانشگاه تهران ببینم‌شان.

ایستگاهِ مترو میدانِ انقلاب شده بود پایگاهِ بسیج. هر چند ثانیه یک نفر طلبِ صلوات می‌کرد و یک‌باره صدای صلواتِ جمعیت از در و دیوارِ دالان‌های مترو پژواک می‌کرد و چند برابر می‌شد. دقیقاً بعد از اولین صلوات، توجهم بهشان جلب شد. لباس‌شان سفید بود. نمی‌دانم چرا؟ ولی اکثراً چفیه انداخته بودند روی دوش‌شان؛ چفیه طرحِ فلسطین.

با "?Where are you come from" (از کجا اومدین؟) بحث را شروع کردم. سه چهار نفرشان با هم جواب دادند: "India; Keshmir" (هند، کشمیر).

تا پرسیدم "?Can you speak Persian" (می‌تونی فارسی صحبت کنی؟) یکی که فارسی‌اش بهتر بود آمد کنارم و دست داد.

گفت دیشب خودشان را از هند رسانده‌اند این‌جا. از دولتِ هند هم شاکی بود که نگذاشته آن‌طوری که باید و شاید کشمیری‌ها خودشان را برسانند مراسمِ وداع:

ـ همین رو هم نماینده ولی‌فقیه در هند با دولت رایزنی کرد تا تونستیم بیایم. دولتِ هند خیلی خبیثه. خیلی.

نزدیکِ سردرِ دانشگاه تهران شدیم. قبل از ورودی، سؤالِ بعدی را پرسیدم: «کِی شنیدی که رهبر شهید شده؟»

نفسِ عمیقی کشید: «همان صلوهٔ فجر (نمازِ صبح). همان وقتی که ایران اعلام کرد، ما هم متوجه شدیم.»

چشم‌های کشیده‌اش را از من دزدید و جایِ دیگری را نگاه می‌کند: «دیگه نخوابیدیم. همه رفتیم بیرون. شاید چهارصد پانصد هزار نفر می‌شدیم.»

واردِ گیتِ بازرسیِ نماز جمعه که شدیم گُمش کردم. حرفم نیمه‌تمام ماند. واردِ دانشگاه تهران شدم. جمع‌شان را پیدا کردم ولی خودش را نَه.

واردِ مصلی که شدیم، جا برای نشستن نبود. کشمیری‌ها نشستند روی زمینِ لخت، پای خطبه‌های سیداحمد خاتمی.

چند دقیقه بعد، مسئولانِ نماز یک تکه موکتِ کرمیِ چرک‌مُرده آوردند و انداختند زیر پایمان.

نمازِ عصر که تمام شد دوباره صورتِ کشیدهٔ آفتاب‌سوخته‌اش را میانِ جمعیت پیدا کردم و گرفتمش به حرف: «مردمِ کشمیر دربارهٔ جنگِ اخیرِ ایران چی فکر می‌کنن؟ به‌نظرشون ما پیروز شدیم؟»

چند ثانیه متعجب بهم خیره شد: «کشمیریا که هیچی. هندویِ گاوپرست هم اعتقاد داره که ایران پیروز شده.»

*ـ چرا؟ از کجای جنگ نتیجه می‌گیرن ایران پیروز شده؟

دوباره یکی از آن نگاه‌های عاقل‌اندرسفیه‌اش را تحویلم داد. تهِ نگاهش یک بی‌اعتمادی هم بود. جوری که مجبور شدم خودم را معرفی کنم و بگویم چرا این سؤالات را می‌پرسم: «همین‌که ایران جلوی آمریکا ایستاده و بهش شلیک کرده یعنی پیروزی. هندِ یک میلیارد و چهارصد میلیونی وقتی می‌خواد از روسیه نفت بخره، یک سال منتظر مونده تا آمریکا اجازه بده. بعد ایرانِ نود میلیونی سمتِ آمریکا موشک شلیک کرده. این یعنی پیروزی دیگه.»*

رسیدیم خروجیِ نماز جمعه. چند تا جمعِ دیگرِ غیرایرانی دیده بودم و باید سراغ‌شان می‌رفتم:

ـ میشه با هم عکس بگیریم؟

  • مشکلی نیست.

ـ دولتِ هند براتون مشکلی پیش نمیاره؟»

ـ بگیر ولی منتشرش نکن.

کنارش ایستادم و نگاهی به صورتِ کشیده و بینیِ کوفته‌اش انداختم و عکسِ سلفی‌ام را گرفتم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.