از بهشهر آمدهاند. همان ابتدای گفتگو حتی میخواست شمارهاش را هم بدهد تا هر وقت رفتم شمال، بروم خانهشان. گفتم من خودم هم از شمال آمدم؛ از رشت. هر دو خندیدند و ذوقزده شدند که همسایه هستیم.
دو روز پیش همراه پسر، خواهرزاده و دامادِ خواهر، با ماشینِ خودشان آمدهاند. هم وداع رفتند و هم نماز برای آقا. از نصفهشب هم آمدهاند توی یکی از فرعیهای خیابان دماوند، منتظرِ ماشینِ پیکرِ آقا.
مرد همانطور که به پشتی تکیه داده بود، میخندید و تعریف میکرد: «پسرم رفت جلوتر، سرِ خیابان. منم رفتم؛ ولی خسته شدم و برگشتم.»
خبر هم به گوشش رسیده بود که ماشینِ پیکرِ آقا از دماوند رد نمیشود. حتی گفت: «مهم اینه که اومدیم. بقیهاش با خداست. آقا میدونه ما اومدیم.»
نشستم کنارشان و با هم حرف زدیم. پرسیدم: بدرقه مشهد هم میروید؟
زن گفت: «من نمیتونم برم، ولی میدونم این آقا میره. طاقت نمیآره.»
مرد خندید. زن گفت: «اینطور نبین اینو؛ جبهه هم رفته، فقط شهید نشد.»
پینگپونگی به حرفِ هم میخندیدند. مرد به زنش اشاره کرد: «من میخواستم شهید بشم، ولی این خانم لیاقتِ همسرِ شهید شدن نداشت!»
حالا نوبتِ زن بود که بخندد. به شانهی مرد زد: «این حرفها چیه؟ داره ضبط میشه ها!»
گفتم: «عیب نداره؛ اتفاقاً این حرفها خوبه، مصاحبه بامزه میشه.»
موقعِ خداحافظی، مرد تأکید کرد: «دعا کن این زن شهید بشه، من از دستش راحت بشم!»
پیشِ خودم گفتم خوشبهسعادتشان که اینطور شربتِ شهادت را به هم حواله میدهند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…