همسایهها شهادت میدهند
مردم پشت پیکر آقا مصباح سینه میزدند و میخواندند: «آه ای خدا آقای ما حاجتروا شد، با خانواده رهسپار کربلا شد.» در میانهی مسیر، خانم میانسالی به ماشینی تکیه زده و ایستاده بود.…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
مردم پشت پیکر آقا مصباح سینه میزدند و میخواندند: «آه ای خدا آقای ما حاجتروا شد، با خانواده رهسپار کربلا شد.» در میانهی مسیر، خانم میانسالی به ماشینی تکیه زده و ایستاده بود.…
اشتباه رفتم. مسیرِ ایستگاهِ مترو را برعکس رفتم. همین، ولی بابِ آشناییمان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاهِ انقلاب و میانِ آن همه جمعیتِ نماز جمعه دانشگاه تهران…
برای اولین بار بود که توی این چند روز به مهدی رو میزدم. اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. راه دیگری نداشتم. هرچقدر اصرار و التماس کرده بودم، کارساز نبود. نمیگذاشتند بروم توی معراج.…
دانشجوی پزشکی بود. از آنهایی که بیشتر وقتشان بین کتابهای قطور، شیفتهای خستهکننده و رؤیای نجات جان آدمها میگذرد. اما این روزها دانشگاهها تعطیل شدهاند. کلاسها خاموشاند،…