دانشجوی پزشکی بود. از آن‌هایی که بیشتر وقتشان بین کتاب‌های قطور، شیفت‌های خسته‌کننده و رؤیای نجات جان آدم‌ها می‌گذرد. اما این روزها دانشگاه‌ها تعطیل شده‌اند. کلاس‌ها خاموش‌اند، راهروهای دانشکده ساکت شده‌اند. با این حال او بیکار ننشسته است.

آمده وسط خیابان. کنار جدول نشسته و با دست‌هایش، با همان دقتی که روزی شاید بخواهد بخیه‌ای ظریف بزند، خرده‌شیشه‌هایی را جمع می‌کند که موج انفجار روی آسفالت پاشیده است. دستکش پوشیده، سرش پایین است و آرام‌آرام خیابان را از تیزیِ خطرناک شیشه‌ها خالی می‌کند؛ شاید برای اینکه پای کسی زخمی نشود، شاید برای اینکه شهری که دوستش دارد کمی امن‌تر نفس بکشد.

هر بار که خواستم از او عکس بگیرم، پشتش را به دوربین کرد. نه از سر بی‌حوصلگی، نه از سر ترس. فقط می‌خواست گمنام بماند. بعضی آدم‌ها همین‌طورند؛ کارشان را می‌کنند، بی‌آنکه نامی بخواهند، بی‌آنکه دیده شوند.

نمی‌دانم چند سال دیگر مطب می‌زند یا نه، اما مطمئنم اگر روزی تابلوی کوچکی با نامش جایی نصب شود، از آن دکترها خواهد بود که یک روز از هفته را برای ویزیت رایگان کنار می‌گذارد. از آن‌ها که هنوز باور دارند طبابت فقط یک شغل نیست؛ راهی است برای نگه داشتن امید در دل آدم‌ها.

شاید امروز هنوز روپوش سفید به تن نکرده باشد، اما حقیقت این است که او همین حالا هم دارد درمان می‌کند؛ با دستانی که خرده‌شیشه‌ها را از خیابان جمع می‌کنند و با قلبی که هنوز به بهتر شدن دنیا امید دارد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.