چشمان قرمزش را پشت عینک آفتابی پنهان کرده.
دستنوشتهاش پایم را از ادامه دادن مسیر سست میکند. توی میدان انقلاب در تقاطع کارگر شمالی ایستاده. سر حرف را از مطالبه بازداشت کودتاچیان باز میکنم. آدم جالبی است. در تصوراتم یک پسر ۳۴ساله جیگرکی که نباید انقدر از وضعیت مملکت و قانون و... سر در بیاورد.
شناختش از آقا برمیگردد به روزهای کودکی. دقیقاً بعد رحلت امام که مادربزرگ کمسوادش جلوی تلویزیون پای صحبتهای آقا مینشسته و گریه میکرده. آنروزها از این گریهها شاکی بوده و میگفته خب مامانبزرگ چی داره که گریه میکنی؟
انگار که چشم بصیر پیرزن ورای این دنیا را میدیده که میگفت: «نمیبینی چقدر نورانیه؟!» و او که بعد از شهادت آقا تازه به این نورانیت پی برده.
میپرسم: «آقای خامنهای رو چی صدا میکردین؟!» میگوید: «به اشتباه رهبر. بعد شهادت آقا فهمیدم که باید میگفتم امام.» از اینکه توی دام جریانی افتاده که میخواستند بعد از امام، جایگاه امام را استحاله کنند، شاکی است.
زبان و چشمانش کاملاً هماهنگ عمل میکنند؛ تا زبان میگوید آقا، چشم پر میشود و گلو بغض میکند.
میپرسم: «خب الان چی؟ آقا که دیگه شهید شدن.» میگوید: «ما زعمای شیعه نداریم، فقط زعیم شیعه داریم. الان سید مجتبی وقتی پیام میده باید فقط اون باشه حرف همه. مسئولین انگار پیامهای آقا رو نمیخونن.»
آقا گفتن «ما» یعنی شما مردم و بنده حقیر، پس الان ما باید مطالبه کنیم.
هی تکرار میکند پشیمانم. از اینکه آقا را دیر شناخته، یعنی درست بعد از شهادتش، پشیمان است. عزمش را جزم کرده که دوباره کمکاری نکند. میگوید بعد آقا دارم اضافی نفس میکشم. تا قصاص قاتلای آقا، تو همین خیابونم؛ هر چی هم که میخواد بشه.
ما هم همینطور آقا مجید، ما هم همینطور.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…