موهایش تقریباً یکدست سفید بود. چین‌های صورتش بیشتر از شصت سال را نشان می‌داد. با همسرش جلوی درِ خانه‌شان، توی خیابان انقلاب، نشسته بودند و همراه موج جمعیتی که از خیابان می‌گذشت، شعارها را زیر لب تکرار می‌کردند.

به‌سختی راضی شد باهام حرف بزند. حاج‌خانم راضی‌اش کرد. وقتی پذیرفت، با روی باز احوال‌پرسی کرد.

گفتم: «نوه دارین؟»

حاج‌خانم چادرش را مرتب کرد. لبخندی زد و گفت: «تازه عروس‌دار شدیم.»

رو به آقای کلاهی گفتم: «فکر کن سال ۱۵۰۵ هست. به نوه‌ت درباره‌ی این روزها چی می‌گی؟»

چند لحظه مکث کرد؛ انگار توی ذهنش دنبال جمله‌ی درخوری می‌گشت. یکهو گفت: «چیزی نمی‌گم. مثل فردوسی پنجاه تا شاهنامه می‌نویسم؛ بشکنه قلمی که از این روزا ننویسه.»

گفتم: «حضرت آقا کدوم اسطوره‌ست؟»

بدون مکث گفت: «ماورائیه؛ تو کلمه و شاهنامه و حرف نمی‌گنجه.»

مداح موکب بغلی خواند:

«کشتی ز غمت ما را

ای کشته‌ی کشور دوست»

اشک توی چشم‌هایش دو دو زد، اما زود خودش را جمع کرد. سری تکان داد و گفت: «نمیاد مثلش... دیگه نمیاد.»

گفتم: «بعد از تشییع، اولین کاری که دلت می‌خواد انجام بدی چیه؟»

چند لحظه چیزی نگفت. نگاهش روی آسفالت ماند. بعد لبش را جلو داد و گفت: *«من چند سال پیش شاید دل آقا رو شاد کردم. بعد از بازنشستگیم توی یه نهاد امنیتی کار می‌کردم. هرچی جلوتر رفتم، دیدم ایستادن جلو رشوه، تو جایی که اکثرشون می‌گرفتن، آدم محکم و مقاوم می‌خواد. عطاشو به لقاش بخشیدم و زدم بیرون.»

گفتم: «هیچ‌وقت پشیمون شدی؟ مگه حقوقش کمک‌خرج‌تون نبود؟»

لبخند کجی زد و گفت: «دلِ آقا.»*

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.