از تشییعت جا ماندم آقا. گفتند از خیابان دماوند هم رد می‌شوی، اما نیاوردنت. داشتم با بچه‌ها و پرچم قرمزم به سمت میدان امام‌حسین می‌آمدم که گفتند از انقلاب شما را می‌برند.

از وسط راه برگشتیم. با سیل جمعیت توی مترو شهدا وارد شدیم. دیشب آنقدر تا صبح گریه کرده بودم که فشارم افتاده. تلوتلو می‌خوردم و به مردم تنه می‌زدم. مُدام دست امیرحسین توی دستم شل می‌شد. سرم را نمی‌توانستم برگردانم تا دخترها را از پشتم ببینم. از اینکه با هق‌هق توی مترو راه بروم اصلاً خجالت نمی‌کشیدم. همه همین‌طوری بودند.

اما راهروی مترو دور سرم می‌چرخید.

با همان گریه‌های بلند از مترو بیرون آمدم.

رفتم میدان شهدا و توی آفتاب نشستم روی لبه‌ی جدول. با صدای مهدی رسولی که خواند: «ای گریه‌ی ما را درآورده، خداحافظ» توی سرم زدم.

دوباره دهم ماهِ رمضان آمده بود و من تازه خبر تلخ پر کشیدن شما را شنیده‌ام.

سرم را از توی چادر بیرون آوردم تا امیرحسین را کنترل کنم. تمام لبه‌ی جدول خانم‌ها و آقایان نشسته و هق‌هق می‌زدند. آقایی جعبه دستمال‌کاغذی را جلویم گرفت. نمی‌دانم کجای دستمال تعارف‌کردن گریه داشت، اما انگار همان روزی بود که برادرم را بعد شهادت شما دیدم و ضجه زدم. چشمم خورد به خانمی که کنارم گردن کج کرده بود و اشک می‌ریخت. جوری به هم نگاه کردیم که انگار خواهر خونی هستیم. تا مدتی کنار هم گوشه‌ی خیابان بلندبلند گریه می‌کردیم.

از هفت صبح که بیرون آمدم دستم به هیچ تابوتی نرسیده؛ اما دلم نمی‌خواهد بروم توی خانه و آقای من هنوز توی خیابان‌ها باشد. پسرم بهانه‌گیری می‌کند و حالِ خودم رو به بهبودی نمی‌رود، اما پاهایم همراهی نمی‌کند. آقایی که از آن بالا ما را می‌بینی، خودت دست علوی‌ات را روی قلبمان بگذار. حالِ همه‌ی ما رو به دق کردن می‌رود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.