چند تا بساط امانت کتاب وسط تجمع میدان شهدا پهن شده بود. امانت دادن آن هم به مردم غریبهی توی خیابان رسم عجیبی بود. یک مادر با دو تا دخترهای ۷-۸ سالهاش کتاب چیده بودند روی حصیرشان. پرسیدم با چه ضمانتی؟ شماره تلفنی یا چیزی هم میگیرید؟
خندید: «هیچی!»
گفت: «بیست شبی میشه که امانت میدهیم.
تا الان به جز یکی دو نفر که حتماً هنوز کتاب رو تموم نکردن، همه شون پس آوردن.» دخترش البته توی گوش مامانش گفت که به من تاکید کند: «خیلی بیشتر از بیست شبه.»
بعد مامانش یادش آمد: «البته یکی از دوستام که هنوز نیومده اون کتاباشو حتماً با شماره تلفن گرفتن امانتشون میده و یادداشت میکنه. ولی من نه... مردمِ تو خیابونن دیگه اعتماد دارم بهشون.»
مردم توی خیابان را مگر برای هفت پشت غریبهها در ادبیات به کار نمیبردیم؟ حالا شدهاند معتمدان امانت بگیر؟! فکرش را نمیکردم فقط توی ۶ ماه این اخلاقهای اجتماعی مخصوص دوران ظهور حضرت را بتوانیم مزهمزه و تمرین کنیم و کمکم جا بیندازیم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…