بهار ۹۴، کربلا بودیم. نور کم‌رمق آفتاب افتاده بود روی فرش‌های خانه‌ی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل (ع). دختر هشت‌ماهه‌ام، روی زمین غلت می‌زد و دست دراز می‌کرد به نور. شیخ عباس تا چشمش به دخترم افتاد، لبخند زد و خاطره‌ای برایمان تعریف کرد که هیچ‌وقت از یادم نرفت:

«یک روز حرم بودم و زنی را دیدم که نوک پنجه‌هایش روی زمین کشیده می‌شد. لباس‌هایش کهنه و خاکی بود و قنداق پشت کمرش داد می‌زد که از روستاهای اطراف آمده. نگران بودم و مشکوک. هر از گاهی نگاهش می‌کردم که ضریح را طواف می‌کرد. نگاهی نگران و پر سؤال داشتم؛ هر بار که دور ضریح می‌چرخید، شانه‌هایش بیشتر تکان می‌خورد، انگار چیزی سنگین روی دوشش باشد. نوزاد آرام خوابیده بود و نق نمی‌زد، اما مادر آرام و قرار نداشت. با خودم فکر کردم چرا این‌قدر طواف می‌کند!

وقت نماز که شد، قامت بستم و شروع کردم به خواندن، اما نگاهم مرتب به او برمی‌گشت. همچنان می‌چرخید و می‌چرخید. سر از سجده‌ی آخر که برداشتم، صدای گریه‌ی نوزاد پیچید توی حرم. نماز را سریع تمام کردم و دویدم سمت صدا. نوزاد کف زمین بود و زن نبود.

هر لحظه گریه بلندتر می‌شد و هولم بیشتر. دست بردم زیر قنداق سفیدش؛ بغلش کردم و دویدم سمت صحن. میان جمعیت چشم می‌چرخاندم و با خودم می‌گفتم: «بی‌خود شک نکرده بودم.» رفتم توی صحن خاکی حرم که پر بود از زن و مرد. از بین زیراندازهای خانواده‌های عرب می‌گذشتم و دزدکی زن‌ها را می‌پاییدم.

تا اینکه، کنج صحن، زنی را دیدم که گوشه‌ی شال مشکی‌اش را روی صورتش انداخته بود و تکیه داده بود به دیوار. دلم لرزید، اما قلبم می‌گفت خودش است. چند قدم جلو رفتم و پرسیدم: «خانم! شما بچه نداشتی؟» زن پر روسری‌اش را کنار زد و زل زد به دست‌هایم. خودش بود. چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌اش را که دیدم، تشر زدم: «یالا! گریه‌ی بچه‌ات همه‌جا را برداشته!»

چانه‌اش لرزید و چشم‌هایش قفل شد روی صورت نوزاد. از اینکه کاری نمی‌کرد عصبانی شدم و داد زدم: «مگه با تو نیستم؟ چرا بچه‌ات را ول کردی؟ می‌خواستی بذاری‌اش و بری؟» زن من‌من‌کنان پرسید: «داره گریه می‌کنه؟!» دیگر خون خونم را می‌خورد. استغفراللهی گفتم و بر شیطان لعنت فرستادم.

یکهو زن شروع کرد به شیون و با کف دست می‌کوبید توی صورت خودش. هاج و واج مانده بودم و نمی‌توانستم چیزی بگویم. جیغش از بین صدای زائران بالا می‌رفت، اما من و پاهایم یخ زده بودیم. فقط نگاهم می‌دوید از صورت زن به دهان نوزاد، از نوزاد به جمعیتی که دورمان جمع می‌شد. زن‌ها دورش حلقه می‌زدند و می‌پرسیدند: «ماذا حدث؟ (چی شده؟)» ترسیده بودم و زبانم بند آمده بود. توی دلم می‌گفتم: «معلوم نیست چه نقشه‌ای داره!»

زن بلند شد، دستی به صورت نوزادش کشید و دوباره خودش را زد. زن‌ها دستش را گرفتند، آب به خوردش دادند و نوزاد را توی آغوشش گذاشتند. کمی که گذشت و نفسش بالا آمد، بریده و منقطع تعریف کرد: «بچه‌ام سه روزه که مرده... پدرش رفته بود سفر... اگر می‌اومد و می‌دید بچه زنده نیست من رو می‌کشت... گفتم یه راه بیشتر ندارم، بچه رو میارم اینجا.» سرش را چرخاند سمت ضریح و ادامه داد: «ابوفاضل می‌دونه شرمندگی یعنی چی. نذاشت من شرمنده بشم...»

چشم‌هایمان می‌بارید و دل‌هایمان می‌لرزید. آن خاطره، از آن روز با من ماند؛ با چشم‌های آن زن و شانه‌هایی که هر بار، سنگین‌تر دور ضریح می‌چرخیدند...»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.