ترجمهیِ عشق
در دل جمعیت عکاسی میکردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟ خانمی که داری عکس میگیری؟ » برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقبتر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم…
در دل جمعیت عکاسی میکردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟ خانمی که داری عکس میگیری؟ » برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقبتر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم…