در دل جمعیت عکاسی می‌کردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟! خانمی که داری عکس می‌گیری؟!»

برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقب‌تر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم و آقا دارن باهم حرف می‌زنن.»

همراه آقا رفتم، راست می‌گفت آن‌ها در حال گفت‌وگو بودند و اخلاقی نبود وسط حرف‌هایشان بیایم. آقای مُعرف، رو کرد به من و گفت: «منتظر چی هستی؟ اجازه نمی‌خواد، بی‌خبر فیلم بگیر.»

حال‌وهوای عجیبی داشتند، شاید عجیب‌تر، حال من بود. دقیق نگاه کردم، فضای میدان همه حزن و اندوه و گریه بر اباعبدالله بود؛ حاج‌آقا نوری، پشت میکروفن میدان، مقتل می‌خواند، خانم می‌شنید و برای همسرش به زبان اشاره ترجمه می‌کرد. آقا سراپا گوش بود، مجلس سیدالشهدا آنقدر برایش احترام داشت که میان کلام خانم نمی‌آمد، فقط تماشا می‌کرد تا مطلبی از دستش در نرود.

نزدیک شدم دست به شانه خانم گذاشتم، رو کردم به آقا، سلام دادم. با روی خوش جواب دادند. خانم هنوز گوشش سمت صدای حاج‌آقا بود، اجازه گرفتم، بعد از سخنرانی، بیشتر با خانم صحبت کردیم.

خانم نوروزی گفت: «همسرم چند سالی مدیر کانون ناشنوایان استان بود. حالا کار دیگه‌ی داره ولی مثل خیلی از ما مردم نگران شرایط امروزه. هر شب به اینجا میایم، گاهی با دوستای کم‌شنواش اخبار رو مرور می‌کنن. گاهی با هم، راجع به‌شون صحبت می‌کنیم.

شما نویسنده هستی؟ خواهش می‌کنم صدای ما باش!

بگو مسئولین، خیالمون رو راحت کنن که بدون رضایت رهبری هیچ قدمی برنمی‌دارن. ما مردم تو خیابان می‌مونیم تا زمانی که رهبری بگه.»