مثل خواهر
روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک میکردیم. وسایل جامانده را با ضربوزور میچپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش و دادم و گفتم: «خیلی…
روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک میکردیم. وسایل جامانده را با ضربوزور میچپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش و دادم و گفتم: «خیلی…