روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک می‌کردیم. وسایل جامانده را با ضرب‌وزور می‌چپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش و دادم و گفتم: «خیلی دلم براتون تنگ می‌شه.» تعارف نکردم. توی آن سه روز آنقدر مهربانی ازش دیدم بودم که دلم برایش واقعی تنگ شود.

روز اول که پا توی حوزه گذاشتم گفتند بروم بالا پیش خانم میرحسینی تا پذیرش شوم. هن‌وهن‌کنان پله‌ها را بالا رفتم. تا چشمش بهم افتاد لبخند نرمی نشست روی لب‌هاش و گفت: «الهی بگردم، کوله‌ات خیلی سنگینه، بذارش زمین.» کوله را گذاشتم زمین و منتظر ماندم تا اسمم را توی لیست پیدا کند. کار پذیرش که تمام شد پرسید: «غذا خوردی؟» وقتی گفتم نه از جایش بلند شد. راه را نشانم داد و گفت: «تا تو بری بالا منم غذا و آب خنک برات میارم.» رفتارش برایم تازگی داشت. ندیده بودم کسی که این‌طور، مهر را چاشنی کارش کند.

توی آن سه روز بعضی وقت‌ها یادم می‌رفت کارمند است؛ مثل خواهر بود برایمان. حواسش بهمان بود گرسنه نمانیم. بالشت و پتو داشته باشیم. شربت و هندوانه نگرفته برنگردیم به اتاقمان. راه حوزه‌هنری تا مصلی را گم نکنیم. بیش‌تر از وظایفش کارمان را راه می‌انداخت؛ خیلی بیشتر.

از ۱۵ تیر تا همین روز چندبار به یادش افتادم. کارهایش را توی ذهنم مرور می‌کردم و با خودم می‌گفتم چقدر این زن آدم حسابی بود.

امروز که آگهی فوتش را دیدم باورم نشد. عکسش را با دو انگشت بزرگ کردم. انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشتم تا مطمئن شوم این خانم میرحسینی، همان خانم میرحسینی حوزه‌هنری نیست. ولی خودش بود.

اشک‌هام گوله‌گوله باریدند برای زنی که عمر آشنایی‌مان فقط سه روز بود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.