من هالهی اشک را در چشمانش دیدم هنگامی که از وطن سخن میگفت
میگفت: «من که کاری از دستم بر نمیآید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو میکشم و زیر لب شعارها رو تکرار میکنم ولی خب شما بلند شعار…
میگفت: «من که کاری از دستم بر نمیآید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو میکشم و زیر لب شعارها رو تکرار میکنم ولی خب شما بلند شعار…