میگفت: «من که کاری از دستم بر نمیآید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو میکشم و زیر لب شعارها رو تکرار میکنم ولی خب شما بلند شعار میدین، پرچم تکون میدین، من نمیتونم مثل شماها باشم.»
از اولین شب جنگ، از ۹ اسفند، با پرچم ایران به خیابون آمده بود. خودش میگفت: «توی تمام این مدت، حتی یه شب این پرچم از شونه من زمین نیفتاده.»
از پرچم که حرف میزد، نگاه و لحنش رنگ احترام میگرفت. این تکه پارچه برای او تقدس خاصی داشت. معتقد بود از وقتی این تکه پارچه را بر دوش خود نهاده، برکت به زندگیاش آمده و این اعتقاد فقط لقلقهی زبانش نبود، باور قلبیاش بود.
من هالهی اشک را در چشمانش دیدم آن هنگام که از وطن سخن میگفت. او به تنهایی نماد وطنپرستی و میهندوستی بود. ایرانی بودن در او خلاصه میشد. مردی که وقتی حرفی از حقانیت میهنش به میان میآمد، در اوج اقتدار کمر راست میکرد، میایستاد و این پرچم سهرنگ را به اهتزاز در میآورد. مردی که دلسوز وجب به وجب این خاک بود و یک پلک نگاهش که آمیخته با غیرتی ایرانی بود، میارزید به وجود صدها انسانی که به اشتباه نام خود را ایرانی گذاشتهاند. مردی که به تنهایی نماد وطنپرستی و میهندوستی بود...
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…