برچسب

اصفهان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

لبخندی که خسته نشد

روزهایی که برای تشییع رفته بودیم تهران، یک خانم زیبا که البته خوش‌رویی‌اش زیبایی‌اش را دوچندان می‌کرد در محل اسکان بود. از همان لحظه‌ی اولی که رسیدیم، در حال دویدن بود برای رفع و رجوع…

عروسی خونین

اسم کوهستک را خوانده و نخوانده، دستم رفت روی اسم لیلا و زنگش زدم. لیلا همانی است که هر روز برای رزمنده‌ها میان‌وعده درست می‌کرد. همین یک ماه پیش توی کوهستک مهمانش بودم و همین یک هفته…

من هاله‌ی اشک را در چشمانش دیدم هنگامی که از وطن سخن می‌گفت

می‌گفت: «من که کاری از دستم بر نمی‌آید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو می‌کشم و زیر لب شعارها رو تکرار می‌کنم ولی خب شما بلند شعار…