اسم کوهستک را خوانده و نخوانده، دستم رفت روی اسم لیلا و زنگش زدم. لیلا همانی است که هر روز برای رزمنده‌ها میان‌وعده درست می‌کرد. همین یک ماه پیش توی کوهستک مهمانش بودم و همین یک هفته پیش در اصفهان مهمانم بود.

گوشی را زود برداشت. گریه می‌کرد. می‌گفت عروسی‌های اینجا خیلی شلوغ می‌شود. همه می‌روند. با دعوت و بی‌دعوت. بچه‌ها را که دیگر نگو؛ کوچک و بزرگ.

گریه می‌کرد. می‌گفت خیلی‌ها زیر آوار مانده‌اند. نمی‌دانم از فامیل ما هم کسی توی عروسی بوده یا نه.

گفت همه راه‌ها را بسته‌اند. مردم نمی‌دانند کجا دنبال عزیزشان بگردند.

قطع و وصل می‌شد. توی حرف‌های آخرش صدای لعنتش را شنیدم به آتش بسی که فقط به دشمن مهلت داده بود. این را لیلا گفت. یک زن روستایی که خیلی بهتر از سیاستمدارهای ما می‌فهمد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.