ده روز
بعضی اتفاقها را نمیشود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، تهنشین نمیشوند. نمینشینند یک گوشهی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
بعضی اتفاقها را نمیشود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، تهنشین نمیشوند. نمینشینند یک گوشهی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…
هرمزگانیها هفت شبانهروز عروسیشان طول میکشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل میبرند و…
دیشب همان ساعتهای اولیه، صدای انفجار میآمد. میدانستم فاصلهاش تا خانه دور است، اما گرومپگرومپ صدا روی اعصاب بود. خیلی زود خبرگزاری محلی از حملهٔ هوایی به نقطهای در شهر خبر داد و…
اسم کوهستک را خوانده و نخوانده، دستم رفت روی اسم لیلا و زنگش زدم. لیلا همانی است که هر روز برای رزمندهها میانوعده درست میکرد. همین یک ماه پیش توی کوهستک مهمانش بودم و همین یک هفته…