بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، ته‌نشین نمی‌شوند. نمی‌نشینند یک گوشه‌ی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.»

چند بار خواستم درباره‌ی امیرمحمد بنویسم و هر بار، جایی وسط جمله‌ها ایستادم. چهار ساله بود اما مگر «چهار ساله» بودن یک کودک را توضیح می‌دهد؟

خبرها همین‌طور نوشته می‌شوند. کوتاه، دقیق، بی‌رحم. اسم، سن، مکان، ساعت، نوع حادثه و چند کلمه درباره‌ی آنچه اتفاق افتاده است و بعد هم تمام.

شب هشتم شهریور لباس پلوخوری پوشیده بود و همراه خواهر بزرگ‌ترش، کیانا، و دوست‌های کیانا راه افتاده بودند تا بروند عروسی دختر علی ملاحی، یکی دو خیابان بالاتر.

خُندِغ‌ها(۱) از چند روز قبل همه‌ی اهالی کوهستک را به هِیش(۲) دعوت کرده بودند و هِیش برای بچه‌ها همیشه جای خوشی است. بزرگ‌ترها سرگرم عروسی و شادی‌اند و بچه‌ها یک گوشه برای خودشان جمع می‌شوند و دنیای خودشان را دارند.

امیرمحمد هم لابد همان شب یکی از همان بچه‌ها بوده است. واژه‌ی «لابد» دارد من را اذیت می‌کند؛ چون نمی‌شناختمش.

نمی‌دانم چه شکلی می‌خندید. نمی‌دانم وقتی خوشحال می‌شد چه کار می‌کرد. نمی‌دانم لباس پلوخوری‌اش چه رنگی بوده. نمی‌دانم برای رفتن به عروسی ذوق داشته یا نه.

همین‌قدر می‌دانم چهار ساله بوده و تا روز تولدش ده روز مانده بوده و از آن موقع، عدد ده دست از سرم برنمی‌دارد.

ده روز زمان زیادی نیست اما برای یک کودک چهار ساله شاید خیلی هم طول بکشد. شاید هر روزش را می‌شمرده. شاید برای تولدش چیزی می‌خواسته؛ مثلاً یک ساعت مچی. شاید مادرش برایش برنامه‌ای داشته که غافلگیرش کند. شاید قرار بوده لباس تازه‌اش را بپوشد و شمع‌های رویستد توی یک کوچه و دنبال رد خون بگردد؟

تکه‌های بدن یک کودک را از کف زمین جمع کند و هم‌زمان حادثه را هم تعریف کند؟

و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه آدم می‌تواند از پشت یک صفحه، از چند کیلومتر یا چند شهر دورتر، با مرگ یک کودک مواجه شود و بعد ناگهان بفهمد بعضی کلمات دیگر معنای قبلی‌شان را ندارند.

خبر می‌گوید: «کودک چهارساله‌ای بر اثر اصابت ترکش موشک‌های آمریکایی جان باخت.»

من اما نمی‌توانم فقط همین را بشنوم و از کنارش رد شوم؛ چون بعد از خواندن خبر، یک کودک چهار ساله در ذهنم مانده که شب نهم شهریور لباس پلوخوری پوشیده بود و داشت می‌رفت عروسی. و بعد توی تاریخ دنبال سابقه‌ای می‌گردم که توی کشورهای دیگر اتفاق افتاده است؛ افغانستان، لبنان، غزه، عراق.

همین یک جمله شاید تمام چیزی باشد که من می‌توانم درباره‌اش بنویسم: «آمریکا عروسی شما را به عزا تبدیل می‌کند.»

بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود روایت کرد. فقط می‌شود مدت‌ها بعد، جایی میان جمله‌ها، به یک عدد رسید و دیگر ادامه نداد.

  1. خُندِغ: زنانی که در آداب‌ورسوم هرمزگانی، فامیل و وابستگان را به مراسم عروسی دعوت می‌کنند.
  2. هِیش: مراسم عروسی در گویش هرمزگانی.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.