ده روز
بعضی اتفاقها را نمیشود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، تهنشین نمیشوند. نمینشینند یک گوشهی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
بعضی اتفاقها را نمیشود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، تهنشین نمیشوند. نمینشینند یک گوشهی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…
لقبش پسر آبی بود. این را بنر بالای سنگ مزارش به ما میگفت. وقتی دیروز خانهشان رفتیم، متوجه شدم کل خانواده آبیاند . پدر، او و دو برادر همتیمی بودند و مادر که بیشتر بیطرف بود. شهید…
دیشب همان ساعتهای اولیه، صدای انفجار میآمد. میدانستم فاصلهاش تا خانه دور است، اما گرومپگرومپ صدا روی اعصاب بود. خیلی زود خبرگزاری محلی از حملهٔ هوایی به نقطهای در شهر خبر داد و…
هرمزگانیها هفت شبانهروز عروسیشان طول میکشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل میبرند و…
انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصهای دارند و سر و سِرّی با امام رضا ع . این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانهاش روی قبر چشم دوختم و بیآنکه…
روبهروی ساختمان ویرانِ «مدرسه شجره طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میانِ تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیلزدنشان در…