انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصهای دارند و سر و سِرّی با امام رضا (ع). این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانهاش روی قبر چشم دوختم و بیآنکه تلاشی کنم، خودش من را پای قصهی زندگیاش نشاند.
«بعد از دختر دومم از امام رضا (ع) یه پسر خواستیم. نذر هم کردیم اگه قسمتمون شد اسمش رو "رضا" بگذاریم. امام رضا (ع) هم بهمون نگاه کرد و سال بعدش موهای رضای چهلروزم رو تو حرم کوتاه کردیم. همون مشهد هم عقیقش کردیم.»
این را مادرش برایم گفت؛ یکی از آن مادرهای جوانی که آرامشش لجم را در میآورد. یکی از همانهایی که از جگرگوشهی زیر خاکش میگوید و حتی صدایش نمیلرزد و یکی از همانهایی که باید با زور و چند بار سؤال و جواب از زیر زبانش بکشم که هموزن موهای نوزاد، گوشوارهاش را به حرم امام رضا (ع) هدیه کرده است. طبیعی بود که در برابر چنین آرامش و صلابتی، زبانم قفل شود و دو گوش اضافه هم برای شنیدن قرض کنم.
مادر هم که اشتیاقم برای شنیدن را دید، ادامه داد:
«رضا تو ماه رمضان به دنیا اومد، تو ماه رمضان هم به شهادت رسید. به حساب قمری ۸ سال و ۸ روزش بود که شهید شد. آقا خودش داد، خودش هم گرفت. مگه پدر و مادر جز عاقبتبهخیری برای فرزندشون چی از خدا میخوان؟»
پرسیدم: «همیشه اینقدر آرام هستین؟» گفت: «اینجا که میآم آروم میشم... از روز حادثه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونهی مادرم. طاقتش رو ندارم برگردم توی اون خونه. به شوهرم هم گفتم یه جای دیگه پیدا کنه و دیگه هیچوقت برنگردیم اونجا. تو خونهی مادرم که هستم به خاطر "زهرا" و "مریم" و "زینب" چیزی بروز نمیدم، ولی انگار یه چیزی گم کردم. انگار یه چیزی دور و بَرَم کمه. منتظرم یه صدای پسرونه صدام بزنه و بگه مامان! و من با عمق وجود بگویم: جانم...»
یکسره سکوت بودم و غرق در حالات این مادر؛ مادری که بر خلاف ظاهر آرامش، در دریاهایی از غمها غوطهور بود. اما اینها تمام ماجرا نبود و انگار او چیزهای بیشتری برای گفتن داشت. مادر از یکی از همکاران پدرِ رضا به نام «عباس سالاری» گفت؛ کسی که به دلیل شرایط شغلی تا چند هفته بعد از شهادتِ رضا نتوانسته بود به پدرِ رضا سر بزند و حتی تماس بگیرد. وقتی هم برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاءالله هفتهی آینده میآم پیشت.»
اما آن هفتهی بعد برای عباس سالاری هیچوقت نیامد و فردای همان روز به همراه سه نفر دیگر به شهادت رسید. خادمین شهدا برای تشییع پیکر آنها چهار تابوت برده بودند و بیآنکه خودشان بدانند، عباس سالاری را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی»؛ همان تابوتی که قبلاً رضا در آن آرمیده بود. مادر اینها را که گفت با لبخندی محو اضافه کرد: «انگار رضا به استقبال مهمانش رفته بود...»
نمیدانم از کجا این سؤال ناشیانه به ذهنم رسید، ولی پرسیدم: «تا چند شب دیگه میآین اینجا؟»
لبخند زد و به فکر فرو رفت. انگار سؤالی پرسیده بودم که هیچوقت به آن فکر نکرده بود. گفت: «انشاءالله ایران در جنگ پیروز میشه و همینجا جشن پیروزی کشورمون رو میگیریم...»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…