داغی که با مقنعهسفیدت زنده شد
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
لقبش پسر آبی بود. این را بنر بالای سنگ مزارش به ما میگفت. وقتی دیروز خانهشان رفتیم، متوجه شدم کل خانواده آبیاند . پدر، او و دو برادر همتیمی بودند و مادر که بیشتر بیطرف بود. شهید…
انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصهای دارند و سر و سِرّی با امام رضا ع . این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانهاش روی قبر چشم دوختم و بیآنکه…
روبهروی ساختمان ویرانِ «مدرسه شجره طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میانِ تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیلزدنشان در…