کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سی‌ام تمام شد. با همان صبحگاه‌های پانزده‌دقیقه‌ای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش دادن به کاست‌های قرآن پرهیزگار، با آن ضبط دوکاسته‌اش کار کنم. و یک قرآن (که هنوز دارمش).

آن وقت‌ها مثل حالا نبود که هم امکانات را فراهم کنند هم یکی را استخدام کنند کار کردن با آن را یادمان بدهد. اسکیت را داد بهم و با هم رفتیم توی حیاط. غروب‌ها درسم که تمام می‌شد، می‌افتادم به تمرین برای خودم و آن‌قدر تنهایی کلنجار رفتم و افتادم و بلند شدم که ده روز بعد وقتی توی پیست اسکیت پارک نیاوران شروع کردم به بازی، هیچ‌کس باورش نمی‌شد معلم نداشته‌ام.

ضبط‌صوت قرمز را هم گذاشتم توی تختم. چسبیده به دیوار. اولش به‌خاطر این بود که تعداد خواهر و برادرهایم زیاد بود. من که بزرگه بودم هشت‌سالم بود و پنجمی، تازه به دنیا آمده بود و این وسط سه‌تای دیگر وول می‌خوردند بینمان. پس طبیعی بود چیزی که به نامم بود را فقط توی تخت‌خوابم بتوانم پاسداری کنم.

اما بعدتر، بهش عادت کردم. رفیقم شده بود. شب‌ها گوشی واکمن بابا را که از توی لوازم کوهش کش رفته بودم می‌گذاشتم توی گوشم. موج رادیوی عربی طهران را تازه پیدا کرده بودم. همان که پنجره‌ی پروازم بود از آن اتاق سه‌تخته به آن طرف کوه‌ها و دریاها... به عراق و کویت و فلسطین و لبنان.

آن وقت‌ها هرشب، درست ساعتی که من می‌رفتم توی تخت و پلک‌هام را می‌گذاشتم روی هم، یک سخنرانی کوتاه از سیدحسن پخش می‌شد.

صداش جوان بود و لبخندش از پشت امواج رادیو، پیدا.

عربی بلد نبودم اما هرطور شده بود سعی می‌کردم بفهمم چه می‌گوید. و می‌فهمیدم. گوشی توی گوش و دستم حلقه دور ضبط سرخ سونی، خوابم می‌برد تا نیمه‌های شب که صدای گوینده، که می‌گفت: «هنا طهران، صوت الجمهوریة الإسلامیة فی إیران»، از خواب می‌پراندم، سیم گوشی را می‌پیچیدم دور خودش و قایمش می‌کردم زیر بالش و دوباره سعی می‌کردم بخوابم تا فردا...

حالا انگار سی سال از آن روزها می‌گذرد...

من دیگر خیلی بزرگ شده‌ام... حرف‌های سید را کامل می‌فهمم. آن‌قدر خوب که وسطش یادم می‌رود او ایرانی نیست و دارد به یک زبان دیگر حرف می‌زند.

حالا دیگر چهره‌اش را می‌شناسم. حرکاتش را بلدم. می‌دانم وقتی حرف می‌زند کدام دستش را کی بالا می‌آورد. کجا لبخند می‌زند. کجا اخم‌هایش را می‌کند توی هم. می‌دانم فاصله انگشت‌هاش، از هم، چه پیامی را قرار است به عالم مخابره کند. حتی بالا بردن صداش، گاهی و پایین آوردنش، گاهی دیگر.

من می‌دانم که او حرف «ر» را سخت تلفظ می‌کند. برای همین وقتی وسط سخنرانی مجبور می‌شود حرف از ایران و عراق و اردن و بحرین، کنار هم بزند، خنده‌اش می‌گیرد.

می‌دانم مادرها را خیلی دوست دارد.

حاج‌قاسم را خیلی.

و آقا را از همه بیشتر.

اما نه!

انگار از آن روزها، سی‌ودو سال می‌گذرد.

دلتنگی مثل خوره افتاده به جانم. خیلی وقت است صداش را نشنیده‌ام. نه توی آن رادیوی سونی قرمز قدیمی، نه از شبکه‌ی المنار و العالم، نه توی گوشی...

خیلی وقت است به همه نگفته‌ام هر جا رفتیم ساعت شش تا هفت، کاری به کارم نداشته باشید و همه یک‌صدا نگفته‌اند: لابد سخنرانی سیدحسن است...

حالا دیگر هرچه اخبار را بالا و پایین می‌کنم، نمی‌نشیند پشت آن میز و دست‌هایش را حلقه نمی‌کند توی هم. لبخند نمی‌زند، غضب نمی‌کند، دست روی ریش سفیدش نمی‌کشد و یقه‌ی لباده‌اش را توی دوربین صاف و صوف نمی‌کند...

حالا دیگر فقط گاهی خوابش را می‌بینم. با پیراهن و شلوار سفیدِ بلند... بدون عمامه، بدون عبا و هر بار توی خواب، به این فکر می‌کنم که دشمن برای شهید کردنِ همین یک نفر، هشتاد تن مواد منفجره مصرف کرد... درست شش برابر وزنی که برای فردو و تمام تاسیسات هسته‌ای‌اش...

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.