من هم مثل خیلیها، پررنگترین تصویری که از لاریجانی داشتم برای همان دعواهای معروفش با احمدینژاد بود؛ بهنظرم سیاستمدارِ محافظهکار و متکبری میآمد که مردمی نیست! این تصویر را سالها داشتم تا اینکه بهواسطهٔ بعضی پژوهشها، گذرم به کلاسها و نوشتههایش در فلسفهٔ سیاست افتاد. هرچه بیشتر میخواندم و مقایسه میکردم، بیشتر به چشمم میآمد که چقدر باسواد و اندیشمند و خبره است. تا رسید به انتخابات سال ۱۴۰۰ و آن ثبتنام پرسروصدا و آن رد صلاحیت دور از انتظار!
همه منتظر یک واکنش حسابی بودیم؛ مخصوصاً بعد از صحبتهای رهبر شهید انقلاب و تصریحش به اینکه در فرایند تأیید صلاحیتها ظلمی صورت گرفته که باید جبران شود. خبری از آن جبران نیامد. اما ما از لاریجانی چیزی جز پیگیری در چارچوب قوانین و در نهایت گذشتن از ماجرا ندیدیم.
حالا من پیش روی خودم یک سیاستمدار میدیدم که بهشدت صبور است و بلندنظریاش نمیگذارد هیجان بیشتری به خرج دهد و قدرتِ تصمیم و انتخاب درست در موقعیت سخت را دارد.
بعد از آن، او سیاستمداری بیرون از قدرت بود که فرصت بازگشت به مجامع علمی را داشت و میشد در قامت یک «معلم» از او بهره برد. به همین بهانه چند نفری توانستیم گعدهای فراهم کنیم و گاهی خودمان را برسانیم به دفتر انتهای فلسطینش، که گمان نمیکنم دیگر چیزی از آن مانده باشد و گاهی هم دفتر شهید مطهری. مینشستیم، گپ میزدیم، سؤال میپرسیدیم و در نهایت بسیار میآموختیم.
بعضی از درسهایش همیشه گوشهٔ ذهنم روشن است. یکبار بحث شورای نگهبان بود و رد صلاحیت دوم. گفت: «من موارد قبلی را پیگیری کرده بودم و به من گفته بودند رفع ابهام شده و برآوردم این بود که این بار مشکلی نیست. برای همین دوباره ثبتنام کردم. حالا مهم هم نبود. من فکر میکردم ظرفیتی دارم که میتوانم در خدمت پیشرفت کشور بگذارم اما جمعبندی آقایان چیز دیگری شد و تکلیف را از ما برداشتند. حالا هم جور دیگری مشغولیم.»
پرسیدیم: «چرا بیشتر اعتراض نکردید؟» گفت: «بیشتر از اینش دیگر برای نظام هزینه درست میکرد و من انتخابم این نبود.» گفتیم: «از رهبری نخواستید ورود کنند؟» جواب داد: «ایشان یکبار پشت بلندگو بدون درخواست من نظرش را گفته بود. برای بار دوم به ایشان زحمت دادن وجهی نداشت. قرار نیست در هر کاری ورود مستقیم رهبری را بخواهیم. نظام سازوکار مشخص دارد، من هم از همان سازوکار استفاده میکنم!»
من کیفورِ این «چارچوب داشتن» و «تعهد به نظام» و «ایستادن پای آرمان، حتی به قیمت از دست دادن منافع» شده بودم که حرف مهمتری به میان آمد. یک نفر به یک ماجرای قدیمی اشاره کرد و پرسید: «آیا بین شما و رهبری آنجا اختلافی بود؟»
توضیح داد که من با آقا در اینباره گفتوگو کرده بودم و نظر ایشان را میدانستیم. اتفاقاً فلان کار را کردم که این نظر پیش برود!
اینجا دیگر خودم پریدم وسط حرف! گفتم: «آقای دکتر! این موضوع باعث کلی ابهام و اتهام و حرف و حدیث شد! چرا یکبار نیامدید جلوی دوربین همین را توضیح بدهید که سوءتفاهمها رفع بشود؟» بدون درنگ جواب داد: «قرار نیست من حرف رهبری را خرج اثبات درستی حرف خودم کنم. اگر جایی اشتباهی کرده باشم باید جرئت داشته باشم بگویم اشتباه شد و پشت ایشان پنهان نشوم. اگر هم کاری کردهام که درست بوده، باید بلد باشم درستی حرفم را نشان دهم. در نظام ولایی ما اگر جایی متوجه نظر رهبری در موردی شدیم، وظیفه داریم «عقلانیت» و درستی آن نگاه را به دیگران نشان دهیم، نه اینکه برای سبک کردن کار خودمان آن حرف را بهانه کنیم!»
من تا پایان آن جلسه که عملاً آخرین جلسه قبل از مسئولیت دبیری شعام بود و بعد از آن دیگر فرصت آن گعدههای کوچکتر پیش نیامد، دیگر صحبت نکردم و تمام ذهنم درگیر این شد که «سپر ولایت» بودن باید چنین ترسیمی داشته باشد. همینقدر صریح و منطقی. و چقدر هم این کار را بلد بود؛ با چه قدرت اقناعی...
حالا این روزها، در ایام اربعین شهید لاریجانی، که بیش از هر وقت دیگری میبینیم در دعواهای سیاسی هر دو طرف برای اثبات درستی موضع خودشان و رد حرف مقابلشان صرفاً به نظر رهبری و دستور آقا ارجاع میدهند و زحمتی برای اقناع نمیکشند، بیشتر جای خالی او را حس میکنم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…