موقعیت: «اَمرآباد»، چند کیلومتری اراک
تا همین چند روز پیش، ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم، ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پیِ دردِ آقاجانِ ما بالا میآمدند؛ جانشان برای هم در…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا همین چند روز پیش، ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم، ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پیِ دردِ آقاجانِ ما بالا میآمدند؛ جانشان برای هم در…
فرصتی مهیا شده بود و فارغ از هیاهوی بچهها و کار، نشسته بودیم و چایی خوشطعم سوغات چابهار را مینوشیدیم؛ آخر هر دفعه برای مأموریت به شهری برود، محال است دستخالی برگردد. پرسیدم: آقا…