تا همین چند روز پیش، ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش می‌کردیم، ۴۰ سال برای مردمش تب می‌کرد و آن‌ها هم پیِ دردِ آقاجانِ ما بالا می‌آمدند؛ جانشان برای هم در می‌رفت. در گوش چند نسل از مردم امرآباد را آقاجانِ ما اذان گفته بود و عقد و نماز میت خوانده بود، اما من هیچ‌وقت امرآباد را ندیده بودم تا همین دیروز.

راننده آمده بود پی‌ام تا بروم اراک برای نشست «نبرد روایت». هفته‌ی قبلش که هنوز جنگ هوار نشده بود بر سرمان، راننده گفته بود رفتند سوریه را آباد کردند و جوان‌های خودمان را کشتند. بداقبال بود که خورده بود به پست کسی که سوریه زندگی کرده و خیابان‌های دمشق را مثل کف دستش بلد بود. منبر رفتم برایش، عقب نشست اما هنوز زورش می‌آمد بپذیرد حرف حق را.

این‌بار تا نشستم توی ماشین، گفت: «دو روز است هواپیماها آسمان اراک را به هم می‌دوزند. اینجا چه خبر؟» حرف، دلِ آدم را آرام و نرم می‌کند. خبرها را داد و گرفت و ذوق کرد از زدن عرب‌های حاشیه‌نشین.

تا بیست کیلومتری اراک که امرآباد را نشانم داد و گفت: «این‌جا را زده‌اند. می‌خواهید برویم نشانتان بدهم؟» کور از خدا چه می‌خواهد؟

از خدا خواسته، فرمان را گرداند به جاده‌ی فرعی. من حریص بودم به دیدن آبادی که آقاجانم سال‌ها متولی دین و ایمانِ مردمش بود و او احتمالا به از نزدیک دیدنِ خبر.

روستا آباد بود. ظاهرش نشان می‌داد دوروبرش شهرک صنعتی است و احتمالا سرِ جوان‌هایش به تن‌شان می‌ارزد. پیش‌تر رفتیم تا از خرابه‌ها جای موشک را بجوریم. یک روستا چه داغی به دلِ صهیونیست‌ها گذاشته که خاکش را توبره کرده‌اند؟ جلوتر راه بسته بود اما چند خانه روی هم هوار شده بود. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. همه صاحبِ خانه‌ای که خورده بود را تا هفت‌پشت می‌شناختند. راننده از یکی پرسید: «چه خبر؟» مرد لاغر و استخوانی که چکمه‌هایش گِل داشت گفت: «پسر فلانی را می‌خواستند بزنند... مهندس بوده... از این‌ها که برای ایران موشک می‌ساخته.» یکی که جوان‌تر بود گفت: «چشمشان کور! زنده مانده اما خب داغ به دلش گذاشتند. آمده زنِ تازه زایمان کرده را بگذارد و برگردد همان جایی که بوده و ردش را زده‌اند.» آن یکی گفت: «بیچاره زن و بچه‌اش که سپر بلا شدند.» آن یکی جوابش را داد: «هرکس کار بزرگ کند، دشمن بزرگ دارد.» آن یکی گفت: «کینه‌کش‌ها! به زن و بچه چه کار دارید؟»

یکی که دورتر ایستاده بود گفت: «چرا آمدند امرآباد؟ خانه‌ی پدر و پدرزنش با خاک یکی شد!» بقیه بی‌حرف و ابرو به هم کشیده، برگشتند بهش. مرد عقب نشست و سبیل‌های پرپشتش را به دندان کشید: «اینجا هم نمی‌آمد، جای دیگر شکارش می‌کردند.» از کلمه‌ی «شکار» متلاطم شدم. رزمنده و شکار! عقاب و آهوی گریزپا به سرم پر می‌کشند و می‌دوند برای شکار.

من به آقاجانم و پرنده‌هایی که از امرآباد برخاسته‌اند فکر می‌کنم. نمی‌دانم راننده به چی فکر می‌کند. هردو بین مردم و صداهایشان مانده بودیم و قهرمانی که داغدار زن و بچه و نوزاد سه‌روزه، احتمالا برگشته بود سرِ سنگرش.

دلم می‌خواهد فکر کنم F35 دیروز را بابای مجتبیِ سه‌روزه از امرآباد زده.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.