زیر پل شهید سیدحسن نصرالله، انتهای جمعیت روبهروی جایگاه «رادیو حماسه» ایستاده بودم. دو خانم با ظاهری متفاوت کنار هم ایستاده بودند و پرچم ایران را تکان میدادند. پوشش یکی از آنها شبیه پرچم بود؛ اما نمیدانستم پرچم کدام کشور. کنجکاوانه نزدیکشان شدم. از رنگ تیرهی پوستشان مشخص بود که آفریقایی هستند. حدس زدم فارسی بلد نباشند. با اشارهی سر به آنها سلام دادم. صدای دعای فرج از بلندگوهای جایگاه بلند شد. باعجله پرسیدم:
ـ فارسی بلدید؟
خانمی که جوانتر بود با لبخند پاسخ داد:
ـ بله.
ـ میشه بعد از دعا با هم صحبت کنیم؟
به نشانهی تأیید سر تکان داد. وقتی دعا تمام شد، دوباره سراغشان رفتم. دختر نوجوانی حدوداً ۱۷ ساله بود.
ـ اجازه دارم ازتون عکس بگیرم؟
از شدت صدای بلندگو صدا به صدا نمیرسید. به کمک انگشتان دست پرسید:
ـ از من یا دوتامون؟
من هم با انگشتان دستم عدد دو را نشان دادم و اضافه کردم:
ـ برای کانال مدرسه عکس میگیرم.
با زبانی غریب به خانم همراهش چیزی گفت و جواب گرفت. بعد لبخندی زد:
ـ بفرمایید.
در حالیکه برای گرفتن عکس آماده میشدم پرسیدم:
ـ کجایی هستید؟
ـ تانزانیا.
لبخند زدم و نسبتشان را پرسیدم. دختر نگاه مهربان و احترامآمیزی به خانم کرد و گفت:
ـ ایشان مادرم هستند.
لای جمعیتی که در رفتوآمد بودند، بهزحمت چند عکس گرفتم. بعد پیششان رفتم تا عکسها را نشانشان بدهم. در همان حال که عکسها را مرور میکردم، پرسیدم:
ـ ایران مشغول تحصیل هستید؟
مادر همچنان نگاهمان کرد و وارد مکالمه نشد. شاید فارسیاش روان نبود.
ـ پدر و مادرم اینجا درس میخوانند.
ـ برای چی اومدین تجمع؟
با دست پرچم ایران را نوازش کرد. به قلبش اشاره کرد و گفت:
ـ قلبمون برای این خونه میتپه. نمکپروردهایم. اومدیم از مردم شجاع ایران حمایت کنیم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…