از دور که دیدمش خندهام گرفت و با خودم گفتم: «این یکی دیگه خیلی خلاقیت به خرج داده!»
با خودم گفتم آدمها معمولاً عکس کسانی را دست میگیرند که دوستشان دارند، اما این مرد عکس خودش را آورده بود.
یکی پرچم دستش بود، یکی عکس شهدا آورده بود، یکی هم پلاکارد؛ این آقا اما خودش را زده بود زیر بغلش!
طاقت نیاوردم. رفتم جلو و گفتم: «حاجآقا یه سؤال بپرسم، ناراحت نمیشی؟»
گفت: «بپرس دخترم.»
گفتم: «این عکس خودتی دیگه؟»
نگاهی به قاب کرد، انگار خودش هم تازه یادش افتاده باشد. خندید و گفت: «آره... خودمم.»
گفتم: «خب چرا؟!»
قاب را کمی چرخاند طرفم. با انگشت زد روی عکسهای دور عکس خودش و گفت: «برای اینکه همه بدونن اینا مدافع منن.»
قاب را دوباره بغل زد و آرام بین جمعیت گم شد.
چند دقیقه همانجا ایستادم. راستش هنوز هم هر وقت یادش میافتم اول خندهام میگیرد. بعد یادم میآید چقدر راحت درباره آدمها قضاوت میکنیم.
خیال کرده بودم آمده خودش را بزرگ کند. نزدیک که شدم فهمیدم فقط آمده بود خودش را معرفی کند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…