کاپیتان آبادانی
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند. به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا جمعه شهید…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند. به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا جمعه شهید…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
گرمای ۴۸ درجه و شرجیِ نفسگیر، مثل یک پتوی مرطوب و داغ روی دوش جمعیت سنگینی میکرد. میدان آزادی آبادان، پر از موجِ انسانهایی بود که زیر آسمانِ دودیِ غروب، پرچم به دست گرفته بودند و…