لبخندی که ماند
تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی مسئول مرکز رشد گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...» وقتی وارد کلاسمان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظهای پایین…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی مسئول مرکز رشد گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...» وقتی وارد کلاسمان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظهای پایین…
از ظهر که خبر تلخ رحلت شهادتگونهی همکارانم در مسیر بازگشت از مأموریت را شنیدم، شوکه بودم. عکسهای دیروز را که با هم بودیم مرور کردم. پیامهایی را که دوستان و همکاران میدادند…
مدتها پیش رفته بودند. چند وقتی از شیوع کرونا نگذشته بود که کارهایشان جور شد. کل زندگیشان را درون چمدانهای بزرگشان ریختند و خانه را به مقصد یک کشورِ دیگر ترک کردند. از آن به بعد،…