از ظهر که خبر تلخ رحلت شهادتگونهی همکارانم در مسیر بازگشت از مأموریت را شنیدم، شوکه بودم. عکسهای دیروز را که با هم بودیم مرور کردم. پیامهایی را که دوستان و همکاران میدادند میخواندم. برخی دوستان میگویند تلفنی با او صحبت کردهاند یا چند وقت پیش او را دیدهاند و...
ما چه کنیم که دیروز میزبانشان بودیم؟ خدا شاهد است که خیلی تلاش کردیم میزبان خوبی باشیم.
به آنها اصرار کردیم: «آخر هفتهاس؛ بیشتر بمونید تا بریم بندرترکمن. قول میدیم بهتون بد نگذره...»
حتی گردنهی آخرِ چهارباغ هم تماس گرفتم و خیالم راحت شد که از مه و پیچوخم گذشتند؛ اما نمیدانستم که تقدیر، چند کیلومتر مانده به شاهرود، مصطفی عزیزم و همکاران خوبمان را از ما میگیرد.
انشاءالله با امام شهیدمان محشور گردند. رحمتالله بر عشاق اباعبدالله.
پ.ن: تصویر، آخرین عکس قبل از کوچ شهادتگونهی مصطفی عزیز، خانم میرحسینی و آقای عبادیانی است.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…