قرار ما، روی ابرها
ـ مامان اگه شهدا زندهن، پس کجا زندگی میکنن؟ ابروهایم بالا رفت و به دخترم نگاه کردم. دلیل این سوال را نمیدانستم. کنجکاو بود، میخواست بداند بالای ابرها کجاست. توضیح میدادم، اما…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
ـ مامان اگه شهدا زندهن، پس کجا زندگی میکنن؟ ابروهایم بالا رفت و به دخترم نگاه کردم. دلیل این سوال را نمیدانستم. کنجکاو بود، میخواست بداند بالای ابرها کجاست. توضیح میدادم، اما…
دست از اسلحه بکشم؟ خیانت است به خودم، وجدانم و کشورم. به قول آقای یامین پور که در عربیکا نوشت: «کسی که میتواند بنویسد و قلمش را زمین میگذارد؛ مثل سربازی است که میتواند بجنگد و…
تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی مسئول مرکز رشد گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...» وقتی وارد کلاسمان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظهای پایین…
چند وقتی است دیربهدیر اینستاگرامم را باز میکنم؛ این روزها جز خبر بد چیزی ندارد. عروسیها تبدیلشده به عزا، دلار در حال پرواز است، طلا آرزو شده، و امروز هم اعلامیهای که جز «وایوای»…
از ظهر که خبر تلخ رحلت شهادتگونهی همکارانم در مسیر بازگشت از مأموریت را شنیدم، شوکه بودم. عکسهای دیروز را که با هم بودیم مرور کردم. پیامهایی را که دوستان و همکاران میدادند…
مدتها پیش رفته بودند. چند وقتی از شیوع کرونا نگذشته بود که کارهایشان جور شد. کل زندگیشان را درون چمدانهای بزرگشان ریختند و خانه را به مقصد یک کشورِ دیگر ترک کردند. از آن به بعد،…