چند وقتی است دیربهدیر اینستاگرامم را باز میکنم؛ این روزها جز خبر بد چیزی ندارد.
عروسیها تبدیلشده به عزا، دلار در حال پرواز است، طلا آرزو شده، و امروز هم اعلامیهای که جز «وایوای» چیزی برایم نداشت.
شاید قسمت بود تا جزو آخرین نفراتی باشم که به لیست راویان تشییع آقا اضافه میشوم؛ جایی که در همان ابتدای ورود، مهربانی و خوشرفتاریاش را دیدم.
خستگی از صورتش پیدا بود، اما لبانش میخندید. لیست را بالا و پایین کرد و گفت: «اسمت نیست.»
گفتم: «اجازه میدید خودم چک کنم؟»
با لبخند لیست را تحویلم داد. گفتم: «ایناهاش، نفر آخرم.»
خندید و گفت: «تازه لیستها بهروزرسانی شده و پرینت گرفتم. ببخشید اذیت شدی.»
گفتم: «نه بابا، این چه حرفیه!»
راهنماییم کرد به طبقه دوم. هنوز جاگیر نشده بودم که آمد سر بزند؛ گفت: «اینجا که خیلی گرمه.»
ـ آخه بقیه اتاقها پر بود.
رفت به اتاق کناری و مرا به همراه آن دو دختری که زودتر رسیده بودند، به اتاقی خنکتر منتقل کرد.
صورت خندانش هنوز قاب چشمانم است؛ هیچگاه بیحوصله یا عصبانی ندیدمش. هر وقت صدایش زدیم، با مهربانی و رویی گشاده پاسخ داد. دائم به اتاقهایمان سر میزد: «ناهار گرفتین؟ چایی میخورین؟»
از راه که میرسیدیم، در راهرو میپرسید: «شام خوردی؟ چایی و شربت بهراهه ها، بیارم برات؟»
روز آخر حضورمان در حوزه هنری تهران، تا لحظه آخر هوایمان را داشت که چیزی جا نگذاریم. خانم میرحسینی با خنده و شوخی میگفت: «چیزی جا نذاریدا، دیگه اینجا برنمیگردیم.»
ما هم در حالی که وسایلمان را تندتند جمع میکردیم، فقط «چشم» میگفتیم.
و حال امروز، این اینستای لعنتی باز خبر ناگوار داشت…
مریمسادات میرحسینیِ خوشخنده، مهربان و دلسوز، دیگر در میان ما در این دنیای خاکی نیست.
«وایوایهایم» تمامی ندارد… کاش اینستاگرام را حذف کنم و دیگر بیخبر بمانم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…