تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی (مسئول مرکز رشد) گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...»
وقتی وارد کلاسمان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظهای پایین بیندازی، باز هم میتوانی بفهمی جزئی از صورت و شخصیت صاحبش است. تا پایان گفتوگویمان، خنده از روی لبانش پاک نشد؛ حتی وقتی داشت نکات مهمی دربارهی نویسندگی برایمان توضیح میداد.
صبور بود و باحوصله. عاشق کارش بود و شاگردانش را عاشقانه «بچههام» صدا میزد.
جور عجیبی به دلم نشسته بود. نمیدانم من و او را عشق مشترکمان به نویسندگی به هم نزدیک کرده بود، یا شاید شهرمان؛ شاهرود.
میگفت دلش برای روزهایی تنگ شده که گرگانیها به شاهرود میآمدند و شاهرودیها به گرگان. میگفت دلش میخواهد دوباره همدیگر را ببینیم.
و قول داد تلاش کند تا دیدار دومی هم داشته باشیم. کلاس که تمام شد، با تکتک ما دست داد و با همان لبخند، کلاس را ترک کرد.
وقتی به خانه برگشتم، مدام از او حرف میزدم؛ از زنی که تنها با یک دیدار، حس خوبی در دلم گذاشته بود. از لبخند زیبایش که او را از دیگران متمایز میکرد؛ از طرز حرف زدنش، از صبوریاش، از اینکه چقدر دوستداشتنی به نظر میرسید.
اما چند ساعت بعد، همهچیز عوض شد. عکسی که در کانال حوزه هنری سمنان دیدم، نفسم را حبس کرد. آنها در راه تصادف کرده بودند.
یکباره تمام آن چند دقیقه، بارها و بارها از جلوی چشمهایم گذشت؛ تکتک جملهها، لبخندها، دست دادنش با ما و تمام دیالوگهایی که میانمان رد و بدل شده بود.
دیداری کوتاه بود؛ آنقدر کوتاه که فکر میکردم هنوز فرصت دیدارهای زیادی باقی مانده است. اما حالا، آخرین چیزی که از او در ذهنم مانده، همان لبخند است. و قولی که دیگر فرصت عملی شدنش را پیدا نکرد.
خانم میرحسینی، امیدوارم جایتان در بهترین نقطهی این جهان و آن جهان باشد؛ جایی نزدیک به رحمت بیکران خدا.
این دنیا مجال ماندن و دیدار دوباره را از ما گرفت، اما دلم میخواهد به رحمت خدا دل ببندم؛ به اینکه هیچ مهربانیای نزد او گم نمیشود و نیکیها در پیشگاهش بیپاسخ نمیمانند.
اگر در این دنیا قسمتِ دیدار دوبارهی ما نبود، امیدوارم خداوند در آن سوی این زندگی، در سرایی آرامتر و امنتر، دوباره ما را روبهروی هم قرار دهد؛ جایی که دیگر جادههای پرپیچوخم، شما را از ما نگیرند و هیچ خداحافظیای ناگهانی و برای همیشه نباشد.
کاش آنجا، وقتی دوباره ببینمتان، همان لبخند همیشگی روی لبهایتان باشد و من بتوانم بگویم:
دیدارمان کوتاه بود، اما مهربانیتان تا همیشه در دل من ماند.
خداوند روحتان را غرق نور و رحمت بیپایانش کند و به خانواده و عزیزانتان صبری از جنس ایمان عطا فرماید.
تا دیداری دوباره، اگر خدا خواست...
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…