هر وقت اسم لُرها می‌آید، قبل از هر چیز یاد کوه می‌افتم. کوه‌هایی که باد و برف و آفتاب را تاب می‌آورند و همان‌طور سر جایشان می‌مانند. انگار خدا تکه‌ای از صبوری و سرسختی‌شان را گذاشته در جان مردمانی که پای آن کوه‌ها بزرگ شده‌اند.

امروز که عکس علیرضا بیرانوند را دیدم، بی‌اختیار یاد کوه افتادم. توپ از هر طرف می‌آمد. یکی خودش را جلوی توپ می‌انداخت، دیگری با نوک پا مسیرش را عوض می‌کرد، آن یکی از روی خط برش می‌گرداند و وسط همه‌ی آن شلوغی، بیرانوند مثل نگهبانی ایستاده بود که می‌داند پشت سرش فقط یک دروازه نیست؛ دل میلیون‌ها نفر ایستاده است.

نود دقیقه گذشت و دروازه باز نشد. به خاطر همان چیزی که سال‌هاست در قصه‌های این سرزمین تکرار می‌شود. از روزگار آریوبرزن که راه را بر سپاه اسکندر مقدونی بست تا روزهای بی‌بی مریم و علیمردان‌خان که زیر بار زور نرفتند و پای بیگانه را از خاکشان بریدند تا خان‌طلا که نامش با غیرت و وفاداری گره خورده و جانش را داد؛ ولی به اجنبی و اجنبی‌پرست‌ها باج نداد.

قصه عوض شده، لباس‌ها عوض شده، میدان‌ها عوض شده‌اند؛ اما انگار بعضی خصلت‌ها هنوز از نسلی به نسل دیگر می‌رسند.

دیشب میدان جنگ ما زمین فوتبال بود. برای همین بعد از مسابقه، مردم در فضای مجازی بیرانوند را محافظ تنگه هرمز صدا زدند. تشبیه قشنگی بود. چون تنگه را فقط با سیم و دیوار و ناو محافظت نمی‌کنند؛ تنگه را با اراده محافظت می‌کنند. با این تصمیم که از اینجا کسی بی‌اجازه عبور نمی‌کند.

بیرانوند روی چمن افتاد. مدافع‌ها دورش حلقه زدند و توپ میان دست‌ها و پاها سرگردان مانده بود. هر بار که تصویرشان را می‌بینم، حس می‌کنم تصویری از خود ایران است؛ کشوری که شاید روزهای آسانی نداشته باشد، شاید زیر فشار و خستگی و هزار جور مانع بازی کند، اما هنوز آدم‌هایی دارد که حاضرند برای حفظ دروازه، تمام‌قد روی زمین بیفتند.

شاید برای همین است که مردم این عکس را دوست دارند. نه فقط به خاطر یک مهار یا یک مساوی. به خاطر یادآوری یک خصلت قدیمی. همان خصلتی که قرن‌هاست از کوه‌های زاگرس تا کرانه‌های خلیج فارس زمزمه می‌کند: بعضی دروازه‌ها را باید نگه داشت. حتی اگر نود دقیقه تمام، توپ روی دروازه باشد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.