۹ خرداد ۱۴۰۵ در یادداشت صفحات صبحگاهی نوشتم:

امروز سه ماه است که در جنگ هستیم. من ولی ۱۱ ماه و ۱۵ روز است در جنگ هستم. ۲۴ خرداد کنار تخت بیمارستان، وقتی صورت خونی، سر شکسته، پایی که تکان نمی‌خورد را دیدم، یک چیزی در من مرد، ولی نفهمیدم چه بود. ماه‌هاست این مرده را با خودم همه‌جا می‌کشم. با او غذا درست می‌کنم، با او پسرهایم را به پارک می‌برم، با او خرید می‌کنم. با او می‌جنگم که زنده شود، شاید دوباره حیاتی تازه پیدا کند. دلم نمی‌آید بخشی از خودم را چال کنم، باید زنده شود.

چند روز پیش طی عملیاتی از پیش تعیین‌نشده برای عکاسی که ماه‌هاست فراموش کرده‌ام، پس‌زمینه خریدم.

روی کمد اتاق مادر جا خوش کرده است. هر بار خودم را در آینه می‌بینم، آن را هم بالای کمد می‌بینم. آن قسمتی که در من مرده می‌گوید: یک وقت به سرت نزند صفحه را از بالای کمد پایین بیاوری و شروع کنی به عکس گرفتن.

امروز بعد از یک هفته عطر غنچه‌های گل محمدی که مادرم چیده بود، مرا به حیاط کشاند. آفتاب تازه بالا آمده بود. هوای صبح هنوز خنک بود.

وقتی ظهر در گوشی مادر عکس‌هایی را که گرفته بودم را نگاه می‌کردم، آن قسمت از من که مرده است، گوشه‌ای بغ کرده نشسته بود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.