دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همان‌جا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلی‌ها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه می‌شد؛ اما برای عده‌ای، آن اتفاق تبدیل شد به مجموعه‌ای از جلسات و گفت‌وگوها. برای انتخاب رنگ سنگ‌مزار، شعر و متنی که قرار بود روی آن حک شود و حتی جزئیات ظاهری سنگ، با جمعی از دانشجویان، استادان و فعالان فرهنگی نشستند و مشورت کردند. دغدغه این بود که سنگ‌مزار هم در شأن شهید باشد، هم زیبا و ماندگار و هم بتواند چیزی از شخصیت و هویت او را روایت کند.

جلسه پشت جلسه برگزار شد، نظرها جمع شد، پیشنهادها بررسی شد و در نهایت، حاصل همه آن گفت‌وگوها تبدیل شد به یک جزوه‌ [که هنوز آن را دارم] و بعد، سنگ‌مزاری که در محوطه دانشگاه نصب شد.

شاید در نگاه اول، این همه دقت برای انتخاب یک سنگ‌مزار، کمی زیاد به نظر برسد. اما مسئله فقط یک سنگ نبود. مسئله چیزی بود که قرار بود سال‌ها بعد، وقتی ما دیگر آن‌جا نیستیم، همچنان باقی بماند و با آدم‌هایی که آن را می‌بینند حرف بزند.

شاید معنای جدی گرفتن کار فرهنگی همین باشد؛ اینکه بدانیم بعضی تصمیم‌ها، حتی اگر در ظاهر کوچک باشند، اثرشان بسیار بزرگ‌تر و ماندگارتر از چیزی است که امروز به چشم می‌آید.

این روزها، موضوع آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک، یکی از بحث‌های مطرح در جلسات، محافل و فضای مجازی است. اما چیزی که در نگاه بسیاری از مخاطبان دیده می‌شود، بیشتر از آنکه یک اتفاق فرهنگی و هویتی باشد، یک پروژه عمرانی است؛ آزادسازی یک محدوده، ساماندهی یک فضا و ساخت‌وسازهایی که قرار است چهره‌ای تازه به آن بدهند.

اما آیا واقعاً ماجرا فقط همین است؟

قلعه فلک‌الافلاک برای ما صرفاً یک بنای تاریخی نیست. بخشی از هویت تاریخی این سرزمین است. و زمینی که امروز از آن با عنوان «حریم قلعه» یاد می‌کنیم، فقط یک محدوده جغرافیایی نیست؛ روزگاری محل رفت‌وآمد و حضور شهدای بسیاری از این سرزمین بوده، محل اعزام نیروهای لرستان به جبهه بوده و بخشی از تاریخ معاصر ما را در خود جای داده است.

سرزمینی که امروز ممکن است با عنوان «حریم قلعه» شناخته شود و فردا، شاید نام یک پارک یا مجموعه دیگری بر آن گذاشته شود، روزگاری شاهد حضور مردانی بوده که از همین‌جا راهی جبهه شدند؛ سرزمینی که خود بخشی از خاطره جنگ و مقاومت این مردم است و خون شهیدانی در آن ریخته شده است.

پس نباید با آن صرفاً مثل یک قطعه زمین شهری برخورد کرد. این‌جا، پیش از آنکه یک پروژه عمرانی باشد، یک «روایت» است؛ روایتی که اگر درست دیده و حفظ نشود، ممکن است زیر آوار بتن، سنگ، طراحی‌های زیبا و سازه‌های جدید، آرام‌آرام گم شود.

ساماندهی و زیباسازی می‌تواند فرصتی ارزشمند باشد؛ نگرانی این است که در هیاهوی یک پروژه عمرانی، «اصل ماجرا» فراموش شود.

اینکه چه چیزی در این زمین اتفاق افتاده، چه کسانی از این‌جا عبور کرده‌اند، چه کسانی از همین حوالی راهی جبهه شده‌اند و چه خون‌هایی در این سرزمین ریخته شده است، باید در طراحی، نام‌گذاری، نشانه‌گذاری و روایت این فضا دیده شود. اگر امروز حواسمان نباشد، ممکن است چند سال دیگر، وقتی همه چیز ساخته و زیبا و مرتب شده باشد، تازه متوجه شویم بخشی از چیزی که باید می‌ماند، دیگر وجود ندارد.

و آن وقت، فقط حسرت می‌ماند؛ همان حسرت‌هایی که پیش‌تر هم تجربه کرده‌ایم:

حسرتِ از دست رفتن پادگان شفیع‌خانی.

حسرتِ جلوگیری نکردن از یکسان‌سازی مزار شهدا و از بین رفتن تفاوت‌ها، نشانه‌ها و روایت‌هایی که هرکدام بخشی از تاریخ ما بودند.

حسرتِ از دست دادن آن همه داشته و گنجینه‌ای که شاید ارزش واقعی‌شان را زمانی فهمیدیم که دیگر امکان بازگرداندن‌شان وجود نداشت.

برای همین است که باید در کنار نگاه عمرانی، نگاه فرهنگی و تاریخی هم جدی گرفته شود. باید قبل از اینکه چیزی ساخته شود، بدانیم قرار است چه چیزی حفظ شود؛ چه چیزی روایت شود و چه چیزی نباید به هیچ قیمتی از بین برود.

وادی مقدس را می‌دانید کجاست؟

از نظر من هر سرزمینی که خون مظلومی در آن، به ناحق بر زمین ریخته باشد وادی مقدس است.

حریم قلعه فلک‌الافلاک از وادی‌های مقدس این شهر است؛ سرزمینی که خون چند انسان مظلوم در آن ریخته شد؛ با بمب‌های آمریکایی!

امیدوارم در تصمیماتی که گرفته می‌شود، عمران در خدمت هویت باشد و هویت قربانی عمران نشود.