شامی را که در روغن داغِ ماهیتابه انداختم، با صدای جیغِ بلندی رویش فرود آمد. دستم را به ظرف پلاستیکی موادم رساندم و مشغول قالب گرفتنِ شامی بعدی شدم. در ذهنم، کارهای باقی‌مانده را ردیف می‌کردم تا یادم نروند؛ سیب‌زمینی و گوجه هنوز مانده بود و شلوغیِ بعد از آشپزی هم بدجور توی ذوقِ روحِ زنانه‌ام می‌زد.

غرق در افکارِ بی‌پایانِ روزمره‌ بودم که صدای پرغضبِ همسرم از سالن به گوشم رسید. به گوشی‌اش نگاه می‌کرد و مدام زیر لب می‌گفت: «بی‌شرف... بی‌شرف... بی‌شرف!»

تعجب کردم. با نگاهی پر از سؤال تا ورودی آشپزخانه رفتم، اما او آن‌قدر در گوشی و محتوایش فرو رفته بود که متوجه من نشد. جلوتر رفتم و پرسیدم: «چی شده؟ کی بی‌شرفه؟»

سرش را بالا آورد و گوشی را مقابلم گرفت: «بی‌شرف عروسی رو زده!»

برقی از تنم رد شد. آن دستی که برای گرفتن گوشی بالا آورده بودم، در میان راه خشک ماند. تعجب، کلمه حقیری بود برای شنیدن این خبر. نمی‌توانستم به‌آسانی هضمش کنم؛

با خودم گفتم حیف، حیف از آن عروس و داماد که شروع زندگی‌شان این‌گونه غم‌انگیز و خاموش بود، حیف از آن بزمی که این‌طور با عزا و غصه درآمیخت و حیف از آن چند نفری که حتما شهید شده‌اند.

همان‌جا وسط سالن نشستم؛ غصه‌ام شد. بغض تا پس‌کوچه‌های نمناک گلویم بالا آمده بود و قلدری می‌کرد. یاد عروسی خودم افتادم. زن‌ها خوب می‌دانند روز عروسی چقدر مهم است، زیرا یک عمر با خاطره‌های آن مراسم زندگی می‌کنند. من هم یک زنم و می‌توانستم ابعادِ زنانه این توحشِ دشمن را عمیق‌تر حس کنم.

بُعد زنانه، شاید همان ترسی باشد که با صدای انفجار در چشم کودکان موج می‌زند؛ همان لرزشی که بر اندام‌شان می‌افتد. مقاومت و اشک مادرها، وقتی بچه‌ها را به خودشان می‌چسبانند و خود را سپرِ آن‌ها می‌کنند، یعنی بعدِ زنانه. تصورِ احساسِ آن عروس که امشب، مراسمِ شادی‌اش با انفجار در هم شکست، این هم بخشی از آن حقیقتی است که ما زن‌ها عمیق‌تر درکش می‌کنیم.

زانو هایم را بغل زده بودم و محزون، گوشی را چک می‌کردم که ناگهان صدای جیغِ ماهیتابه برخاست.

شامی‌ها سوخته بودند؟ نه! نباید این‌طور می‌شد. بلند شدم، اشک‌هایم را پاک کردم و با دو، خودم را برای احیای کتلت‌ها رساندم. برای من، این نه یک آشپزیِ ساده؛ که راهی بود برای این‌که نقشم را در خانواده ایفا کنم.

چگونه؟

با بوی غذایی که در هر شرایطی در خانه راه می‌افتد، با شوخی و خنده‌ای که زن‌ها به هر بهانه‌ای در دلِ خانواده‌شان می‌کارند؛ خلاصه بگویم، با نگه داشتنِ یک زندگی.