وقتی خبر به گوش رفقا رسید، شوخطبعیشان گل کرد.
یکی گفت: «بیرون نرو، پهپادهای دشمن بهعنوان منبع اورانیوم شناساییت میکنن!»
دیگری گفت: «بعید نیست فردا اینترنشنال بگه جمهوری اسلامی برای پنهانکاری، بخشی از اورانیوم غنیشده رو به بدن مردم انتقال داده و نفری صد میلیون به حسابشان واریز کرده!»
آن یکی هم لقب جدیدی به من اعطا کرد: «شاعر اتمی ارومیه!»
و همهی این متلکها به خاطر یک اسکن هستهای ساده بود در روز یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، وقتی که مقداری رادیواکتیو به خونم تزریق شد!
دکتر گفت که تا ۲۴ ساعت به کسی نزدیک نشوم؛ بهویژه به کودکان و زنان باردار.
از آزمایشگاه که بیرون زدم، حس میکردم که یک رآکتور هستهای متحرک و چاقم!
اما اینجا یک مشکل اساسی بود. تجمعات شبانه و سنگر خیابان را بایست چه میکردم؟
بعد از هفتاد شب حضور مداوم، یعنی باید این رشته را میگسستم؟
همسرم چون دید حالم گرفته است، گفت: «غصه نخور، من و بچهها هم طی حرکتی نمادین، امشب به تجمعات نمیرویم و با تو در خانه میمانیم!»
ساعت نُه شب بود که به اهل خانه گفتم: «میروم سرکوچه گشتی بزنم و برگردم!»
پا را که از خانه بیرون گذاشتم، از سرکوچه راهم به خیابان کاشانی و از آنجا به خیابان شهید باکری کشیده شد و بعد متمایل شدم به خیابان بعثت!
سنگر خیابان داشت اورانیوم غنیشده را به شکل نامحسوسی به طرف خودش میکشید!
کمکم داشتم به حوالی بازار و خیابان امام نزدیک میشدم. همهی حواسم به تشعشعاتم بود! در پیادهرو وقتی میدیدم شخصی یا اشخاصی از جهت مخالف به سمتم میآیند، سریع به طرف خیابان متمایل میشدم. بعد از رد شدن آنها دوباره به پیادهرو برمیگشتم!
به بیست متری چهارراه عطایی و ازدحام ملت مبعوث که رسیدم، دیگر ایستادم و نزدیکتر نرفتم. دوروبرم خلوت بود. همنوا با مردم، چند تا شعار که دادم، نفسی به راحتی کشیدم. این هم از شب هفتاد و یکم!
برای اینکه نزد اهل خانه لو نروم بایست سریع برمیگشتم. با سرعت به طرف خانه راه افتادم، درحالیکه ناخودآگاه زیر لب شعار میدادم: «انرژی هستهای حق مسلم ماست!»