ـ ماشین الان میره، می‌خوای باهاشون برو.

ده، دوازده نوجوان کلاس نهم و دهمی، روی لبه‌های نیسان آبی‌رنگ نشسته و پیگیر نتیجه بازی مصر و آرژانتین بودند. چند دقیقه پیش، دست‌به‌دست حدود صد شل آب معدنی را بار زدند. ماشین هنوز یکش را دو نکرده بود که یادشان افتاد موتور برق جلوی در مسجد مانده. می‌خواستند بروند پلیس‌راه زائرها را بر بزنند برای محله‌شان.

قاسم‌آباد ۲۰ کیلومتر با حرم فاصله داشت، منطق نداشت که کسی بیاید و بخواهد اینجا اسکان پیدا کند. به نظرم بچه‌ها را سر کار گذاشته بودند. همه‌اش زیر سر حجت‌الاسلام آریانی بود. امام جماعت مسجد المنتظر. اولین برخوردم با او قبل نماز بود. دو سه تا از ریش‌سفیدهای مسجد دورش حلقه زده بودند. وسط گفت‌وگوهایشان رسیدم. داشتند هماهنگی‌های جابه‌جایی وسایل را به خانه‌ی یکی از میزبان‌ها می‌کردند. حاج‌آقا پسر لاغراندام سی‌ساله‌ای بود که مسجدی‌ها را به خط کرده بود برای ایام تشییع. عبا روی دوشش نبود و صدای اذان می‌آمد. خواستم جدا کنم دو کلمه باهاش حرف بزنم، یک نفر دیگر از راه رسید. اذان تمام شد و حاج‌آقا عبایش را پوشید و رفت جلو ایستاد. برایم جالب بود که پشت سر یک بچه‌طلبه، کل پیرمردهای مسجد ایستاده‌اند و گوش‌به‌فرمانش هستند. مسجد پر شد و افرادی که دیر می‌آمدند جا برای نماز پیدا نمی‌کردند.

بعد نماز حاج‌آقا را گیر آوردم. جلوی ورودی شبستان مسجد، کنار میزی که کلمن آب گذاشته بودند، نشست زمین و من روبه‌رویش. فرش خیس بود ولی دیگر فرصت نبود و همان‌جا پرسیدم که داستان مسجد و کارهاشان چیست؟

این ایام را مثل ایام چهل‌وهشتم و شهادت امام رضا، اهل محل را بسیج کرده بود برای خدمت‌رسانی به زائران، مردم را آورده بودند پای کار. هر کسی اندازه وسعش. یکی از خانم‌ها آمده بود و کل کوچه‌شان را راضی کرده بود که میزبان زائر شوند. یک پسربچه دبستانی رفته بود تک‌تک زنگ در خانه‌ها را زده بود و قالب‌های یخ خانه‌ها را گرفته بود. می‌گفت ۲۰ مسجد و حسینیه و مدرسه و ۱۰۰ تا خانه را هماهنگ کرده و تا ۲۰ هزار نفر هم آمادگی میزبانی دارند. امشب هم می‌رفتند سر جاده تا زائرها را دعوت کنند به اسکان آن‌ها بیایند. تا بیاید همین دو سه جمله را به من بگوید، سه چهار نفر آمدند سراغ حاج‌آقا و نشد درست حرف بزنیم. تصمیم گرفتم با بچه‌ها برویم سر جاده. با ماشین ۵ دقیقه بیشتر فاصله نداشت.

دو سه ساعت کنار پلیس‌راه، هر ماشینی ترمز می‌کرد، بچه‌ها می‌ریختند سر ماشین و دعوتش می‌کردند. برنامه داشتند سوییچ ماشین‌ها را بردارند و تا راضی نشده به اسکان آن‌ها بیاید، پسش ندهند. مثل عراقی‌ها حاضر بودند به زور هم که شده زائرها را ببرند. چند نفر کارشان این بود «اسکان رایگان» داد بزنند. این‌قدر جدی کار می‌کردند که صدایشان گرفت. وسط این تکاپوها سروکله «آقا مجتبی» پیدا شد.

آقامجتبی نوجوان‌ها، همان حاج‌آقای نمازگزارهای مسجد بود. نشستیم لب جدول و با هم حرف زدیم. به نظرم خسته می‌آمد ولی جلوی بچه‌ها خودش را محکم نشان می‌داد. توقع داشتم الان با قدرت و تفاخری، پز کارهای مسجدشان را بدهد.

سرش را تکان داد: «بنا نبود انرژی ما خرج تشییع آقا بشه..» از من جدا شد و رفت پیش نوجوان‌ها.

#جنگ_رمضان

#باید_برخاست

#روایت_بدرقه

#آقای_شهید_ایران

مسعود شیخ‌حسینی

سه‌شنبه | ۱۶ تیر ۱۴۰۵ | #خراسان_رضوی #مشهد قاسم‌آباد

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.