برای اولین بار بود که توی این چند روز به مهدی رو میزدم. اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. راه دیگری نداشتم. هرچقدر اصرار و التماس کرده بودم، کارساز نبود. نمیگذاشتند بروم توی معراج.
سرم را بردم توی چادر مشکی و با گریه از خودش خواستم: «گفته بودی اگه شهید شدم حلالم کن؛ اما الان اگه نذاری بیام پیشت، حلالت نمیکنم.»
چند دقیقه بعد، من توسط یک خادمی که اصلاً نمیشناختم، بالای سرِ مهدی بودم.
صورتش را میخواستم برای آخرین بار ببینم. پارچه را از رویش کنار زدم. پیکرش سالم بود. گفته بودند همهی چهلودو نفری که توی تونل بودند، نفس برای کشیدن کم آورده بودند؛ اما من توی صورتِ مهدی آثار خفگی نمیدیدم. هرچه بود، مقاومت بود.
مقاومت برای اینکه تا آخرین لحظه زنده بماند، شاید بشود موشک دیگری با نیمهی جانش به سمت اسرائیلِ منحوس بفرستد.
دست کشیدم روی صورتش، روی ریشهایش که مثل همیشه مرتب بود: «مهدیجان! مبارکت باشه. تو لیاقتت شهادت بود. یادته همیشه میگفتی تمیزی از بهشت میاد؟ الآنم اینجا خیلی مرتب و آروم خوابیدی. لباسِ جدیدِ شهادت چقدر توی تنت نشسته آقا.»
دلم میخواست آن خانمِ خادم کمی از من دورتر بود تا صدای صحبتهای آخرم با پیکر مهدی را نشنود. گوشهی پارچهی سفیدِ رویش را صاف کردم: «آقای من، تو خط قرمزت تمیزی بود. میدونستی همیشه از خدا ممنون بودم که تو انقدر مرتب بودی؟
هیچوقت لباساتو پخشوپلا نمیکردی رو مبل و اینطرفوانطرف. یادته هنوز نرسیده از سرکار، اگر ظرف کثیفی توی سینک بود میشستی؟
هر وقت قبلِ من از سرکار میرسیدی خونه، غذا درست میکردی و منتظرم میموندی. اما الان چند روزه نتونستم بدون تو غذا بخورم.»
انگشتهایم را توی مَواجِ موهایش بردم: «راستی مهدی! یادته اون شروطِ هشتادبندی رو؟ از کُلش فقط دوتایشو نداشتی. تو جریانای خواستگاری بهت گفتم: «من هشتاد تا شرط برای طرف مقابلم دارم که شما فقط دوتای اونا رو ندارید.» فقط خندیدی و گفتی: «منم شما رو از حضرت زهرا خواستم. چند تا مورد جزو ملاکای ازدواجم بود که با خانوم حضرت زهرا گفتم و الان میبینم که شما همهی اون موردها رو دارید. شما عروسِ حضرت زهرایید.»
منم خندیدم و گفتم: «منم شرطامو انداخته بودم تو حرم امام رضا و از آقا خواسته بودم اون کسی که به صلاحمه بفرسته. پس تو هم دامادِ امام رضایی.» چقدر سَرِ این عروس و دامادِ امام رضا و مادرشون گفتیم و خندیدیم. سَرِ اینکه شرطها چی بود و آن دو موردی که جزو شروط من نبود، خصوصیات ظاهری بود که با خواستهی من فرق داشت، اما من باز هم بله گفتم.»
صورتم را روی صورتش گذاشتم. چند بار بوسیدمش و از همسفرِ دنیاییم که حالا تنها بارِ سفر بسته و بیمن میرفت، خداحافظی کردم.
هر روز عطشِ دلتنگیام بیشتر آزارم میداد. توی گروهی که همسرانِ شهدا جمع بودند، عضو شدم. شب با مهدی صحبت میکردم و از همسرِ شهیدی که توی گروه گفته بود خواب شوهرش را دیده، برایش گفتم: «یعنی ببین! همه اومدن به خوابِ زناشون به جز تو؛ منم دل دارم. دلم برات تنگ شده خب.»
بعد از نمازِ صبح، بالشت و صورتم هر دو خیس بود که خوابم برد. مهدی آمده بود دیدنم. برایم ساعتها حرف زد و کنارم ماند. آخرش که میخواست برود گفت: «انقدر بیتابی نکن خانوم. من زود برمیگردم پیشت.»
از خواب پریدم. این چند ماهِ بعدِ شهادتش، میدانستم مهدیِ من بالاخره دوباره با ظهور حضرت مهدی(عج) برمیگردد. حالا دیگر مطمئن شدم.
#شهید_مهدی_فیضاللهزاده
#جنگ_رمضان
به روایت همسر شهید
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…