مقنعه‌سفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلی‌ات من را پرت کرد به شش‌سال پیش؛ همان روزی که بعد نُه‌ماه دوجان شدن، برای اولین‌بار صدای گریه‌ات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشم‌هایم روی یه دختر چندوجبی، یعنی تو قفل شد.

آن‌روز فکر می‌کردم تا این روزها خیلی روز باید بگذرد؛ خیلی روز باید دستت را بگیرم تا راه بروی، خیلی روز باید هم را بغل کنیم، خیلی روز باید کنار هم بخوابیم؛ ولی تو به این زودی توی جشن غنچه‌ها، در اولین تجربه‌ی حضورت در جایی شبیه مدرسه، بین آن‌همه دختربچه نشسته‌ بودی و گه‌گاه برمی‌گشتی و عقب را نگاه می‌کردی و چشم‌هایت بین جمعیت دنبال من دودو می‌کرد، درست مثل روز اول تولدت.

حالا مگر می‌شد جلوی اشکی که روی صورتم سُر می‌خورد را بگیرم؟

امروز که از درِ مدرسه دستت را از دستم جدا کردم و راهی شدی، از پشتِ سر چهارقل فوت کردم به قد و بالایت. همان‌جا بغض چنگ انداخت به گلویم.

همان‌جا فهمیدم چقدر تا الان به خودم دروغ می‌گفتم که داغِ دلِ مادرهای بچه‌های میناب را فهمیدم. نه! من هنوز تازه امروز همین‌جا ذره‌ای حس کردم چه به سرشان آمده، مادر. امروز همان جایی که دستت را از دستم جدا کردی و رفتی و من از همان لحظه منتظرم که برگردی خانه!

همان‌جا که به خانه برگشتم و خودم را انداختم روی تخت و زار زدم:

برای بچه‌هایی که امسال اول مهر مقنعه‌سفید نپوشیدند؛

برای مادرهایی که امروز هر جا کیف مدرسه و کتاب و دفتر و مدادرنگی دیدند، قلب‌شان تکه‌تکه شد؛

برای مادرهایی که پشتِ پاره‌تن‌شان چهارقل فوت نکردند؛

برای مادرهایی که زمزمه‌ی شب و روزشان شده:

«ننه او رو که دیر از مدرسه برگشتی تو خونه

سفید چند تا موهام خدا دردامو می‌دونه

ننه دردات تو جونم که برات درد دلا خوردم

تا پیدا شه تن نازت هزارون بار من مُردم»

آره مادر، من تازه فهمیدم رفتن و دیگر برنگشتن یعنی چه!

خدا لعنت‌ کند؛

خدا تا ابد لعنت کند آمریکا و اسرائیل و اعوان و انصارشان را.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.