پزشک جهادگر
دانشجوی پزشکی بود. از آنهایی که بیشتر وقتشان بین کتابهای قطور، شیفتهای خستهکننده و رؤیای نجات جان آدمها میگذرد. اما این روزها دانشگاهها تعطیل شدهاند. کلاسها خاموشاند،…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
دانشجوی پزشکی بود. از آنهایی که بیشتر وقتشان بین کتابهای قطور، شیفتهای خستهکننده و رؤیای نجات جان آدمها میگذرد. اما این روزها دانشگاهها تعطیل شدهاند. کلاسها خاموشاند،…
سه روز است که نمیتوانم سحری بخورم. نه اینکه خواب بمانم یا سحری نداشته باشم، نه. سه روز است که وقت سحر صدای جنگندهها را میشنوم. از روی سرمان رد میشوند به مقصد بوشهر و خارگ.…
کلاس چهارم بودم که اوباما، رئیس جمهور وقت آمریکا، ایران را تهدید به حمله کرده بود. داخل کلاس، بعضی بچهها میگفتند: «وسایلمان را در یک کیف جمع کردهایم. شبها از ترس خوابمان نمیبرد »…
بخش پایانی کمی مینشیند، میگویم: «از اهالی همین محلهاین؟» میخندد و میگوید: «نه ننه، من از جامجم میآم.» همینقدر بگویم که دو برابر مسیر خانۀ ما تا گلزار، میشد آدرسی که خانۀ…
یک ایرانی لبنانی اصیل بود. با چهرهای بوشهری و اخلاقی بعلبکی. پشت لبش تازه سبز شده بود. آرزوهایش هم داشتند یواشیواش جوانه میزدند. کنارم که مینشست با صدای دورگهای میگفت: «بزرگ شدم…
فرصتی مهیا شده بود و فارغ از هیاهوی بچهها و کار، نشسته بودیم و چایی خوشطعم سوغات چابهار را مینوشیدیم؛ آخر هر دفعه برای مأموریت به شهری برود، محال است دستخالی برگردد. پرسیدم: آقا…
در ایام کرونا که تعداد کشتههای روزانه بالا رفته بود، کمتر کسی میآمد با آن شرایط سخت، کاری برای تغسیل و تدفین اموات کرونایی انجام بدهد. من به عنوان یک مسلمان، عقیده داشتم که اموات…