گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

پزشک جهادگر

دانشجوی پزشکی بود. از آن‌هایی که بیشتر وقتشان بین کتاب‌های قطور، شیفت‌های خسته‌کننده و رؤیای نجات جان آدم‌ها می‌گذرد. اما این روزها دانشگاه‌ها تعطیل شده‌اند. کلاس‌ها خاموش‌اند،…

به وقت سحر

سه روز است که نمی‌توانم سحری بخورم. نه اینکه خواب بمانم یا سحری نداشته باشم، نه. سه روز است که وقت سحر صدای جنگنده‌ها را می‌شنوم. از روی سرمان رد می‌شوند به مقصد بوشهر و خارگ.…

یک‌شبه شجاع نشدیم

کلاس چهارم بودم که اوباما، رئیس جمهور وقت آمریکا، ایران را تهدید به حمله کرده بود. داخل کلاس، بعضی بچه‌ها می‌گفتند: «وسایلمان را در یک کیف جمع کرده‌ایم. شب‌ها از ترس خوابمان نمی‌برد »…

بوشهر و لبنان

یک ایرانی لبنانی اصیل بود. با چهره‌ای بوشهری و اخلاقی بعلبکی. پشت لبش تازه سبز شده بود. آرزوهایش هم داشتند یواش‌یواش جوانه می‌زدند. کنارم که می‌نشست با صدای دورگه‌ای می‌گفت: «بزرگ شدم…

پایان جنگ در خانه ما

فرصتی مهیا شده بود و فارغ از هیاهوی بچه‌ها و کار، نشسته بودیم و چایی خوش‌طعم سوغات چابهار را می‌نوشیدیم؛ آخر هر دفعه برای مأموریت به شهری برود، محال است دست‌خالی برگردد. پرسیدم: آقا…

بی‌منت

در ایام کرونا که تعداد کشته‌های روزانه بالا رفته بود، کمتر کسی می‌آمد با آن شرایط سخت، کاری برای تغسیل و تدفین اموات کرونایی انجام بدهد. من به عنوان یک مسلمان، عقیده داشتم که اموات…