(بخش پایانی)

کمی می‌نشیند، می‌گویم: «از اهالی همین محله‌این؟»

می‌خندد و می‌گوید: «نه ننه، من از جام‌جم می‌آم.»

همین‌قدر بگویم که دو برابر مسیر خانۀ ما تا گلزار، می‌شد آدرسی که خانۀ پیرزن در آنجا بود. می‌دانم پیرزن حرف‌های نگفتۀ زیادی دارد. می‌پرسم: «با کی اومدین؟» انگشت اشاره می‌برد سمت پیرزنی که دارد بین مردم حلوا پخش می‌کند. می‌گوید: «با دوستم ننه. اونم پیاده...»

کلمۀ آخرش سیلی محکمی است که به صورتم می‌خورد و گوش‌هایم سوت می‌زند.

ـ پیاده ننه؟ مگه می‌شه؟ اصلاً چه ضرورتی داشت؟

از حال ظاهری و لباس‌های پینه‌ای پیرزن می‌دانم که نباید بپرسم چرا با اسنپ نیامدی...

شروع به صحبت می‌کند و اجازه نمی‌دهد بیشتر از این فکر کنم: «راستش رو بخوای، چند وقت نیت کردیم برای سلامتی آقا خیرات بدیم تا سرشون سلامت باشه و درد و بلاشون بخوره توی سر دشمناشون، ولی چی بگم ننه که...» مکثی می‌کند و با کمی درنگ دوباره شروع می‌کند. می‌گوید: «راستش قرار بود پول بذاریم روی هم، آرد بخریم ولی پول کافی جور نشد. آقا که شهید شد، دنیا سرمون آوار شد. مدام با خودم می‌گفتم، سکینه کم‌کاری کردی... کاش می‌رفتی گدایی می‌کردی ولی پول خیرات سلامتی آقات رو جور می‌کردی...»

اشک امانش را می‌برد. از سادگیِ پاک پیرزن مبهوت می‌شوم؛ اینکه خودش را سرزنش می‌کند و حسرت‌به‌دل از خیرات سلامتی حرف می‌زند که تبدیل به خیرات عزا شده است.

با گوشۀ چادر، چشمان خیسش را پاک می‌کند و می‌گوید: «وقتی آقا رو شهید کردن، حس کردم دوباره بی‌سرپرست شدیم. آقای بالاسرمون رو از دست دادیم. وقتی آقا شهید شد، خودم و بچه‌هام رو بی‌کس‌ترین می‌دونستم.»

تا چند دقیقه لام‌تا‌کام حرف نمی‌زنم. چشمانم شده اندازۀ نعلبکی‌های گوشۀ موکب. فرهنگ لغت ذهنم، حالا جلوی واژۀ سرباز واقعی را علامت سؤال گذاشته است. زمزمه می‌کنم: «خیلی مانده تا به شما برسم.»

می‌گویم: «تا حالا دیدار داشتین؟ اصلاً آقا رو از کجا می‌دیدین؟»

ـ تلویزیون ننه... من همیشه جمعه‌ها منتظر سخنرانی آقا بودم. شاید باور نکنی بعد شهادت آقا من تا چند جمعه بازم پای تلویزیون می‌نشستم تا آقا شروع کنه به حرف زدن ولی...

خیسی صورتم نشان از بغض شکسته‌ای بود که بدجوری داشت داخل گلویم سنگینی می‌کرد. از شدت عشق پیرزن به آقا شرمنده می‌شوم. یاد جملات پایانی یکی از دیدارهای آقا می‌افتم که گفته بود: «خوش به حال شما که من رو می‌بینین و دوسم دارین، در حالی که من شما رو نمی‌بینم و دوستتون دارم!»

پیرزن برای اینکه مرا از وادی غم بیرون بیاورد، یک ظرف حلوای آردی ساده را به سمتم می‌گیرد: «دهنت رو شیرین کن نَنَه.» یک چشمم به حلواهاست و نیت پشت سرش و یک چشمم به دست‌های چروک و پر از ترک پیرزن. نگاهش می‌کنم، دو غریبه‌ایم که درد مشترک داریم. می‌پرسم: «چطور حلواها جور شد؟»

می‌گوید: «من هیچ‌کاره‌م ننه... یه لحظه بیرون رو نگاه کن، مردم رو ببین. اصلاً فکر می‌کردی امروز توی این ظلِ گرما کسی بیاد بیرون؟ اینا همه برکت آقاست. این آرد برکت وجود آقاست، این همه مردم برکت وجود آقاست... اینا همه از آقاییِ آقاست. ما هیچیم...»

«ما هیچیمِ» آخرش عجیب تلنگری می‌شود و ذهنم را درگیر می‌کند. از اینکه سر تحمل کردنِ لوار به خودم افتخار می‌کردم، شرمنده شده‌ام. سرباز واقعی، اینجا، دقیقاً در یک موکب خیلی ساده، در کالبد سکینه زیست می‌کند. من کجای حلقۀ سربازان امام‌ام؟

از ننه خداحافظی می‌کنم و موکب سادۀ پر از عشقش را ترک می‌کنم. هول و ولای سکینه و دوستش، برای رساندن آب و حلوا به مردم را که می‌بینم، حدیثی از پیامبر اکرم(ص) در خاطرم زنده می‌شود که به حضرت علی(ع) می‌فرمایند: «ای علی! بدان که مردمی در آخرالزمان خواهند آمد که دارای شگفت‌انگیزترین ایمان‌ها و استوارترین یقین‌ها هستند؛ مردمی که پیامبر را ندیده‌اند و حجت خدا نیز از نظر آن‌ها پنهان است، با این وجود از راه نوشته و کتاب، ایمان می‌آورند.»

این حدیث برایم مصداق بارز سربازهای واقعی‌ای چون همین پیرزن ساده و دوستش بود؛ که تمام عمرشان آقا را از قاب تلویزیون می‌دیدند و به همین دیدارِ از راه دور راضی بودند. حالا حس می‌کنم خیلی مانده تا بتوانم خود را سرباز واقعی آقایی به آقاییِ آقا بدانم.

#جنگ_رمضان

نسترن ناروئی

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.